سیاره خوشبخت ها
یک شب، رفته به کنسرت یکی از گروه های موسیقی نه چندان معروف، مدل موی خواننده هیجان زده اش کرده… از مدل کفش ها خوشش اومده. و البته مدل لباس های نوازندگان که مستش کرده.. بعد از اجرا، رفته پیش تک تکشون و باشون عکس انداخته.. با چهره ای بشاش و رضایتمند. بعد عکس ها رو آپلود کرده رو وبلاگش و از اون شب، به عنوان یکی از “فان” ترین شب های چند ماه اخیرش یاد می کنه.. کلی مطلب می نویسه که “اینی که الان اینجوری خوند میدونی تم کدوم ترانه ست؟ همونیه که فلان خواننده سال مثلاً 98 تو کنسرت فلان تو شهر فلان خونده بود.. !” انقدر خوش… انقدر بی دغدغه… انقدر ریلکس.. خداوندا ! انگار توی یک سیاره دیگه ست، اصلاً نمی دونه تو سیاره ما چه خبره.. یعنی اون مریضه؟ یا من مریضم که نمی دونم آخرین بار کی بم خوش گذشت؟ اون مریضه ینی؟ یا من که دیگه نمی دونم تفریح چه معنی ای داره.. منی که باید حتماً و لزوماً توی روز خرحمالی سنگینی انجام داده باشم که شب بتونم زودتر از 2 بخوابم.. تازه واسه اونم تضمینی نیست. اون مریضه که تو سن من از بدنش گرفته تا اسباب وسائل دور و برش، ابزار لذتش هستند یا منی که جلوی آینه باید یادم بیفته اگه یکم پول نریزم تو جیب این دکترا، همین قیافه یه وریم هم به زدوی از دست میدم؟ اون مریضه که همیشه شنگول بودن های امثالش رو چیپ فرض کردم و از نداشتنش زیاد افسوس نخوردم یا منی که از ترس چیپ نبودن همیشه ابروهام تو هم رفت، صورتم عبوس شد و کافیه به بچه ای زل بزنم تا بره پشت مامانش قایم بشه؟
نه.. اون مریض نیست. من مریضم که بلد نیستم خوشبخت باشم… اوه، خوشبختی که خیلی زیاده. بلد نیستم حتی خوش باشم. عین احمق ها منتظرم یه روزی روزگاری یه معجزه ای بشه و قوانین طبیعت تکونی بخورن و با یه اجی مجی لاترجی شوت بشم اون ور کره زمین، تو ینگه دنیا و بعد همه چی هم به وفق مرادم پیش بره و به هیچ وجه هیچ چیزی از واقعیت های اونجا توی ذوقم نزنه و بشم جزء شهروندان متوسط به بالای اونجا و تازه اون موقع شروع کنم به خوشبخت بودن… روزی که در و دیوار و میز و صندلی گواهی میدن که قرار نیست هیچ وقت برسه.. و باز عین احمق ها جواب همه این شهادت های واقعی رو با یه مشت حسادت به اونایی که خوشبختیشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن یه جای دیگه تا با بقیه تقسیمش کنن جواب میدم.
آره.. مریض واقعی منم.. چیپ منم.. نه اون.
جلوی سایکولوژیست
- شدی مثل گربه ای که پس کله اش رو میخارونه اما انقدر پنجه هاش تیزه خودشو زخمی کرده، سوزش زخمش رو با مزاحمت پشه ها و انگل ها اشتباه گرفته و بازم میخاره… هیمنجور میخاره. انقدی که پنجه هاش خونی میشه. به من دروغ نگو، من شیش سال تمام تو دانشگاه داشتم یاد می گرفتم چه جوری راستو از دروغ تشخیص بدم، تو نیومدی اینجا که درمان شی.. میخوای بگم واس چی اینجایی؟ .. تو اومدی تا به خودت بگی که اومدی، بگی که آره رفتم پیشش، اتفاقاً خیلی از حرفامو هم بهش زدم اما نتونست هیچ کاری کنه و چون نتونست هیچ کاری کنه معلوم میشه وضع من خراب تر از این حرف هاست… و اینجوری بهانه پیدا کنی واسه بیشتر کوبیدن خودت.. واسه عمیق تر کردن چاه تنهاییت. باشه… من حرفی ندارم، حرفاتو بزن، بذار منم حرفامو بزنم، تو هم از قبل فرض کن معنی حرفام یعنی اینکه نمی تونم هیچ کاری واست بکنم و با یه روحیه درب و داغون تر پاشو از اینجا برو پشت سرت هم نگاه نکن، مشکلی نیست. هر چقدر میخوای اون چاه تنهایی و نا امیدی رو عمیق تر کن، اما متاسفم از اینکه باید بگم بهت درازی اون چاه از یه حدی که بگذره، توش صدا به صدا نمی رسه.. می فهمی که چی میگم؟
- مشکلات من زیاده، اما تو فقط یه دونه مشکل کوچولو داری.. اونم اینه که فکر می کنی چیزایی که بقیه مریضاتو از چاهشون کشید بیرون، منو هم می تونه بکشه. نمی خوام بگم سنگین ترم طنابت جواب نمیده.. فقط میگم انقدر این پایین بودم هیکلم قرینه دیواره چاه شده… شکل اون ته مهارو به خودم گرفتم.انقدر کیپ این فضا شدم که از جام تکون نمی خورم.
- رضا چه اصراری داری که وانمود کنی خیلی فرق داری؟ تو که حاضری هر چی قدرت تو زبون و قلمت هست به کار ببندی تا اونایی که اهل ادعا هستن و مثلاً خودشونو متفاوت نشون میدن بشونی سرجاشون.. تویی که سرت درد می کنه واسه حالگیری از آدمای خودخواه.. خودت چرا فرو رفتی تو توهم “فرق داشتن”؟ چرا به خودت نمیگی “هی پسر.. بیا یکم هم معمولی باشیم.. بیا مثل معمولی ها رفتار کنیم” ؟ یه مدت امتحان کن، شاید اصلاً روحیه ات به معمولی بودن بیشتر بخوره
- تو چه اصراری داری که وانمود کنی دارم وانمود می کنم؟ … هیچ علاقه ای ندارم خودمو متفاوت نشون بدم. فکر می کنی راهشو بلد نبودم؟ که فرو برم تو قالب یه آدم “خاص” که انقدر نقششو خوب بازی می کنه که وقتی پاشو میذاره تو مطب تو پیشونیش میخونی که این کیس، یه اکازیون دوست داشتنی برای کسب تجربه های جدیده و بشینی رو مخش کار کنی به امید اینکه داره به سابقه کاری باارزشت اضافه میشه و مثلاً بعد چند هفته حالمو اوکی کنی و پرونده رو جمع کنی بدی دست استادت و اونم نتیجه رو ببینه و خوشحال بشه از اینکه راه دادنت تو مطبش و اجازه دادن به مشاهده مجانی ویزیت هاش و نوت برداری از پروسه درمانش که بقیه هم دوره ای هات آرزوشو داشتن تصمیم درستی بوده.. چرا فکر می کنی نمی تونستم اینکارو بکنم؟ فکر می کنی هوش لازم واسه اینکارو ندارم؟
- میدونی، تو کتابای ما نوشته مریض باهوش یه عیب داره، یه مزیت. مزیتش اینه که اگه بخواد بات راه بیاد، خیلی سریع تر ازونی که فکرشو بکنی درمان میشه، چون بیشتر کارها رو خودش به دوش میگیره. عیبش هم اینه که اگه قرار باشه بات لج کنه، تا قیام قیامت هم نمی تونی از پسش بربیای.. چرا من باید انقدر بدشانس باشم که پسر جالبی مثل تو از نوع دومش باشه؟
- عوضش انقدر خوش شانس بودی که اشکامو ببینی.. به ندرت میذارم کسی گریه کردنمو ببینه. اما اون روز جلوت مثل یه بچه گریه کردم. و نمی دونی بعدش چقدر پشیمون شدم. حرف زدن، درد و دل، خالی شدن.. برای من مثل کرختی بعد سکـ.ـس میمونه.. مثل اسپرم که وقتی توی بدنته بش میگن ترشحات هورمونی، وقتی میاد بیرون بش میگن کثافت. میدونی، واقعاً نمی دونم چرا اومدم… دلیلش اونی که تو گفتی نیست. اونی هم که من واسه خودم تو ذهنم آماده کردم تا اگه کسی پرسید سریع تحویلش بدم هم نیست. شاید دلم میخواد دست و پا بزنم.. مثل یه آدم شنا نابلد که تو آب دریا غوطه ور شده.. میدونم آخرش غرق شدنه.. خزیدن آب از توی نای به طرف ریه هامو حس می کنم.. اما می خوام دست و پا زده باشم.. شاید برای دلخوشی خودم که بگم این “نشدن” ازون نشدن هایی بود که پشتش عرق و زحمت و خود به آب و آتیش زدن بود.. ازون نشدن هایی که زور زدن تا با یه مشت افتخار من درآوردی لک و پیس های چندش آورشو بپوشونن… شاید!
دیگه نمی خوام داداش باشم

هر کابل با کیفیت برقی یا مخابراتی، به غیر از همه سیم های رنگارنگی که می تونه داشته باشه، یه رشته سیم تنها و مجزا هم داره که بش میگن “ارت”… یه چیزی که باید باشه، اما معمولاً استفاده نمیشه. یه چیز زاپاس.. یه چیزی برای اطمینان. برای روز مبادا… برای ایمنی
برای خیلی ها، من همون سیمِ زمینم.. نه انقدر مهم که بشه روم حساب کرد، نه انقدر بی اهمیت که بشه نادیده ام گرفت. دخترهایی که هر چی زور زدن نتونستند قبول کنن که من معمولی ام، و هر چی زور زدن که بتونن از ذهن خودشون حذفم کنن نتونستن. دخترهایی که دلشون میخواست “باشم” اما نه همه جا، نه همیشه، نه برای همه چیز، نه به هر بهانه ای… دخترهایی که بدون اینکه بدونن چرا به طرز عجیبی بام صمیمی بودن، صمیمیتی که با نامزدشون یا اونی که قرار بود نامزدشون بشه هم نداشتن… دخترهایی که فهمیده بودن فقط به درد صمیمی بودن می خورم، نه چیز دیگه. اون موقع که پسری در حقشون نامردی می کرد، من می شدم ایستگاه آرامش… سنگ صبور.. محرم دل. پسره که آدم می شد، به راه اومد، رضا میشد یه دوست قدیمی، در حد یه همکلاسی، همین نه بیشتر. دخترهایی که منو داداش میخواستن، نه دوست پسر.. نه عاشق. داداشی که خیلی خواهرشو دوست داره… دوست داشتنی که چون بردارانه ست پس عمراً توش هوس قاطی باشه. اینجوری خیلی خوبه مگه نه؟ از دوست داشتن کسی خوشت بیاد اما نخوای کنارش هوس باشه، یه رمانس استریل. برای اینکه همچین نعمتی فراهم بشه، بهش بگو “داداشی”، تا نتونه بیشتر از داداش باشه… تا نتونه هوس داشته باشه… تا نتونه دربارت آرزو داشته باشه… تا نتونه بیشتر از خواهر بخوادت. یه آچمز حرفه ای.
یه داداش خوب و نازنینم.. واسه خواهرانی که زیاد نباشن، کم هم نیستند. داداشی که انگار هیچ توقعی نداره، ازون داداشا که انقدر مظلومن میشه واسشون دل سوزوند، دل تنگشون بود، نگران شد… داداشی که روبوت دوست داشتنه… بی انتظار، بی دستمزد، بی توقع، بی وقفه… بی گله، بی دلخوری، بی استراحت.
کلاً خوبه.. تا الان که غر نزدم. اما……. دیگه از داداش بودن خسته شدم..خسته…. خسته….. خستــــــــــــه..!!!
عصر بی تجربه ها

چند وقت پیش در حال گذشتن از خیابون، وقتی که یک خانوم هم داشت مثل من همین کار رو می کرد، یه موتوری با سرعت زیاد در حین رد شدن از کنارش داد زد “….ــتو میخوام” . خودتون جای خالی رو پرکنید دیگه (بالایی نه، همون پایینیه.. آره). چنان شرم و نفرت وجودم رو گرفت که مات و مبهوت شده بودم. به این دو، یه حس کوچک دلسوزی رو هم اضافه کنید که از دیدن چهره برافروخته اما به اجبار یا ناچاری زبان در دهان دوخته ی اون زن در دلم ایجاد شد. پسر بزرگ و عروسش هم اون طرف خیابون وایساده بودن اما اونا هم به روی خودشون نیاوردن.. . دلم می خواست موتوریه رو بگیرم و دهنشو آرماتور بندی کنم و بتون بریزم توش. اما جدا از همه این ها چند نکته برام قابل توجه بود:
- ینی انقدر تشنگی به مرز جنون رسیده که بر فرض محال اگه هر ننه قمری شلوارشو می کشید پایین و پاهاشو از هم باز می کرد طرف حاضر بود بیفته و شروع کنه به لیس زدن؟ ینی دیگه سن و چهره و شخصیت و این چیزها هیچ اهمیتی نداره؟ ینی انقدر؟
- ینی انقدر ملت، خوار و زبون و بزدل و حقیر شدند که اون تشنگی شون رو هم بخوان بروز بدن فریادش میزنن و فرار می کنن؟ قاعدتاً یک مرد (با تعریف یونیورسال خودش) اگه خواسته و نیازی داشته باشه محکم می ایسته و میگه من این رو می خوام..! با جیغ زدن و در رفتن چه چیزی نصیب آدم میشه؟
متلک گویی ظاهراً از مرز معضل بودن گذشته و حالا جزیی از فرهنگ ایرانی هاست. (بنازم به تمدن ده هزار سالشون). اما وقتی دقت کنید به کسانی که به چنین شهوت زبانیِ کوری مبتلا هستند متوجه واقعیت مهمی میشین. کسی که متلک میگه یا حریصانه منتظره تا بش متلک بندازن تا در کسری از ثانیه جوابش رو بده، یکی یا هر دوی این عقده ها در وجودش نهادینه شده:
1- مورد خطاب قرار دادن جنس مخالف
2-مورد خطاب واقع شدن توسط جنس مخالف
یعنی هم فاعلی، هم مفعولی. وقتی متلکی گفته میشه، یا جوابی به متلکی داده میشه، حرف یا چرندیات مبادله شده اهمیتی ندارند. انقدر بی اهمیت هستند که دو طرف حاضرند اون ها رو در حد یک مشت فحش و ناسزای رکیک تقلیل بدن.. چیزی که اهمیت داره خطاب کردن یا مورد خطاب واقع شدنه. برای همینه که می بینیم پسری که دوست دختر داره، یا چندین بار رابطه با جنس مخالف رو تجربه کرده، تمایلی به ایجاد مزاحمت های کلامی برای دختران دیگه رو نداره.. اما مرد متاهل زیاد دیدیم که با وجود مراوده روزانه (والبته شبانه) با یک زن، به شدت حریصه که گوشه ای از ارضائش رو تو خیابون انجام بده. برای اینکه اولی به اندازه کافی مورد خطاب مستقیم واقع شدن توسط یک دختر رو تجربه کرده، دیگه صرف جلب توجه توسط یه جنس مخالف براش جذابیت نداره.. دنبال رمانتیسیزم و ماجراجویی های عشقی خودشه.. در رویاهای شیرین زندگی مشترک خودشه. اما دومی یا کلاً متأهلین متلک گو اگر توجه کنید اغلب کسانی هستند که به دلایل مبرهنی، مجبور شدند به ازدواج های اجباری یا ناچاری تن بدن، یا ازدواج هایی که در ابتدا منطبق با فرهنگ سنتی خونواده یا شهر مبدأ بوده، اما در حال حاضر، هیچ همخوانی با فرهنگ جدید خونواده یا شهر مقصد (مهاجرت) نداره.. از طرفی به خاطر بعضی موانع مثل واکنش اطرافیان دور و نزدیک، قادر نیست به راحتی تن به جدایی بده چون هم وجهه بدی پیدا می کنه(=زن به اون نجیبی رو نتونست نگه داره خاک بر سر)، هم اینکه تضمینی نمی بینه که بتونه خودش رو با آدم های جدید و فرهنگ جدید منطبق کنه (=تو رو چه به این دختر روشنفکرا؟). بنابراین روزها به هوس های خیابانیش افزوده میشه، و شب ها مجبوره به داشته های موجود اکتفا کنه.. و این حلقه مکرر آزار دهنده باعث میشه تا کارش به جایی برسه که به خودش حق بده گاهی نیازش رو خارج از چارچوب های یک آدم سالم بروز بده.
شاید اگر پسران و دختران ما، از همون کودکی، خطاب قرار دادن و مورد خطاب واقع شدن توسط جنس مخالف رو تجربه کرده بودند، وقتی به سن بزرگسالی رسیدند قطعاً انقدر وقت می بود براشون که تمام ماجراجویی ها رو پشت سر گذاشته و به یک پختگی جنسی رسیده باشند.
پسری که بدون توجه به حتی چهره دختری، و فقط به صرف اینکه دختره، هنگام رد شدن از کنارش میگه “عسل منی” و دختره هم بدون توجه به اینکه چی باید بگه یا اصلا باید چیزی بگه یا نه خیلی سریع جواب بده: “گمشو کثافت بیشور اشغال لاشی عوضی بیشور” جفتشون در حال نمایش یک واقعیت واحد در مورد خودشون هستند: “کوهی از تجربه نکردن ها”
.
.
.
.
پانوشت:
تو بلاگر، یه وبلاگ مجزا ساختم برای نوشته های کوتاهم، یا همون مینیمال هام. اینجا، طبق منوال سابقش به مطالب بلندم اختصاص داره و در اونجا فقط حرف های مختصرم رو می نویسم. حرف هایی که شاید مهم نباشند و ارزشی در حد یک جوک هم نداشته باشند اما می تونن گوشه ای از نگاه من به دنیا و یا حداقل محیطم رو نمایندگی کنن. اگه زنده باشم و سالم، هر روز آپش می کنم. آدرس فیدش هم اینه:
10 توصیه به سبزها

من سبز نیستم، چون زیادی لیبرالیستم.. انقدری که تو ناف آمریکا هم باشم ممکنه بم بگن آرمانگرا. اما لازم دیدم توصیه هایی به شما که سبز هستید و به اندازه من هم لیبرال نیستید بکنم.. چه خوشتون بیاد چه نیاد باید به چیزهایی که میگم توجه کنید:
1- حمله به کلّیت نظام رو بذارید کنار. نه به خاطر اینکه سرنگون کردنش ممکن نیست، قطعاً هست. اما شما نباید این رو هدف خودتون قرار بدید. چون این کلیت، تارعنکبوتی از یک سیستم بروروکرات مرکز گراست که به دست و پای تمام مردم مخوصوصاً طبقه متوسط پیچیده.. هرگونه تهدید اون کلیت، یعنی تهدید طبقه متوسط و این به جای اینکه جناح شما رو مستحکم تر کنه، به مردمی تر کردن سنگر طرف مقابل کمک می کنه.
2- از تشکیل تجمع یا تظاهراتی که منجر به دستگیری و بازداشت بشه پرهیز کنید. و اگر خواستید چنین کاری کنید حتی المقدور مانع شرکت کردن زنان و دختران در اون تجمعات بشید. جنس مونث در این جامعه، علاوه بر همه تحدیدها و تبعیض های که تحمل می کنه، یک حریم و محدوده حفاظت شده به دور خودش داره و تقریباً تمام دختران ما با تجربه همین محدوده امن از حرمت بزرگ شده اند، و وقتی در این جور موارد بازداشت میشن به طور ناگهانی با فرو ریختن اون حرمت ها در مورد خودشون مواجه میشن و این بشون یک شوک روحی- روانی و یا حتی فلسفی وارد می کنه. بعد از تمام شدن دوران حبس هم، به سختی می تونن روحیه خودشون رو بازپروری کنند. علاوه بر این، این ها دیر یا زود مادر خواهند شد، یک پدر متنفر به مراتب کم خطر تر از یک مادر متنفر خواهد بود.
3- اجازه ندین زخم خورده ها نقش رهبر رو برای مبارزاتتون بازی کنند.. کسانی مثل سازگارا، امیر فرشاد، مهاجرانی، بابک داد و امثالهم… زخم خورده ها همیشه به فکر التیام زخم های خودشون هستند. از اطلاعاتشون استفاده کنید اما نذارید لیدر بازی در بیاورند.
4- شعارهای مسخره رو بذارید کنار. اشتباه کردید گفتید نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران. مگر چقدر از درآمد نفتی ایران به لبنان سرازیر میشه؟ مطمئن باشید اگر چیز قابل داری بود تا حالا هزار بار آمریکا و اسراییل رگش را زده بودند. غزه هم که رسماً قرنطینه شده و نظام حتی خبرنگارش هم رو هم نمی تونه بفرسته اونجا، چه برسه مهمات. این چند میلیون دلار کمک به حزب الله کجا و میلیاردها دلاری که داخل مرزهای ایران به هدر میرود کجا؟ شعاری ندهید که ارزشش کمتر از حساسیتش باشد. مرگ بر روسیه هم همینطور.(راستی دقت کردید 60 سال پیش یکدفعه همه به این نتیجه رسیدند که مارکس عجب آدم فهمیده ای بوده و مملکت توده زده شد؟ درست همان موقع محمد رضا قدرت را بدست گرفت و مملکت آمریکایی شد، سی سال بعدش تف انداختیم به صورت آمریکا و دوباره روسیه مدار شدیم، حالا بعد از سی سال دوباره می گیم مرگ بر روسیه… انگار هر سی سال یکبار باید پاچه یکی از این دو کشور را گاز بگیریم.. تامل برانگیزه نه؟) نباید به صرف اینکه از لج چیزی گفته باشید که حرص نظام رو در بیاره شعاری بسازید، چون اگر بنا بر لج بازی باشه همیشه دیکتاتورها دست بالاتر را دارند.
5- شعار مرگ بر، با هر مفعولی که جلوش قرار بگیره رو از لیست شعارهای خودتون حذف کنید. روی علی خامنه ای هم انقدر فوکوس نکنید. قرار باشه معترضین مرگ طلب باشند و بت شکن بازی در بیاورند و به جای مسائل کلیدی، روی شخصیت ها زوم کنند پس این هیاهو، با بچه بازی های انقلابی دهه پنجاه چه فرقی داره؟ پایین کشیدن پوستر خامنه ای، پهن کردنش کف توالت خوابگاه دانشجویی، فحش های روی در و دیوار.. اینها فقط حساسیت زا هستند، و هر دو طرف را از طی کردن راه منطقی برای رسیدن به خواسته ها دور می کنند. خامنه ای هفتاد ساله است، هزار و یک درد و بلا هم روی سرش ریخته. دیر یا زود دست عزراییل را خواهد فشرد پس انقدر وقت، تمرکز و حواستون رو متوجهش نکنید.
6- رسماً مذهب رو از مبارزاتتون کنار بگذارید. بعد از 13 آبان دیدم تو بالاترین یکی از صانعی و منتظری خواسته بود اگر دوباره قضیه تجاوزها تکرار شوند حکم جهاد بدهند. حکم جهاد؟ این واژه ها که مربوط به سال 56 و اون زمون هاست.. اگه قرار باشه داستان دیانت ما عین سیاست ما و بالعکس رو دوباره پیاده کنیم پس دیگه این همه بلبشو و مبارزه و تحمل سختی برای چیه؟ ترکیب دین و سیاست رو با رزولوشن بالا دارید در صفحه نمایش این نظام می بینید… چی باعث شد فکر کنید ورژن شما خوش رنگ و لعاب تر از آب در میاد؟ تکرار مکررات رو کنار بگذارید و مذهب و مرجعیت و تقلید و آخوند پرستی و این ها رو فراموش کنید. امثال صانعی و منتظری به فکر شما نیستند، این ها هم جزء همان زخم خورده ها هستند، تا وقتی کنار گذاشته شده اند صدای فریادشون آسمون رو کر می کنه، اما اگه پا داد و دوباره به قدرت رسیدند مطمئن باشید طوری صدر اسلام را بیارن جلوی چشتون که حظ کنید.
7- خیلی ها با دیدن ویدئو های ضرب و شتم وحشیانه مردم توسط مامورین نظام ، چنان به خروش اومدن که یواش یواش در حال صادر کردن مجوز برای شروع انتقام خشونت بار هستند. (مثل جناب داد که فتوای کلید خوردن انقلاب رو صادر کردند) با تمام احترام، اگر قراره با چند صحنه این طوری (حتی اگر فاجعه باشد، که هست) عنان از کف بدهید و پر از تنفر بشوید بیخود کردید که جنبش آزادی خواهانه راه انداختید.. ازادی خواه یعنی ماندلا که یه عمر شکنجه روحی شد اما انتقام نگرفت.. آزادی خواه یعنی لوترکینگ که وقتی زنده زنده خانواده های سیاهپوست رو که اتفاقاً شامل بچه های کوچک هم می شد توی خانه ها آتش میزدند، در برابر اصرار های بی امان دوستان و همفکرانش هرگز حاضر نشد اجازه مبارزه مسلحانه رو صادر کنه و حاضر بود محبوبیتش رو هم خرج این موضعش کنه. آزادی خواهی یعنی این.. یا میتونید این طوری باشید که مبارکتان و مبارکمان.. یا اینکه نمی تونید. و به نظرم اگر دومی صحیح است از همین الان همه چیزو تعطیل کنید. مثل پستان گاو پر از تنفر شدن و مثل گاز نوشابه تمامش را روی سر کس یا کسانی خالی کردن را که قوم وقبیله های وحشی اوگاندا هم بلدند.
8- بیشتر از اینکه کلمات قصار تحویل هم بدهید، تحلیل کنید. جنبش سبز بیشتر به مقاله احتیاج داره تا قیل و قال. اما گول اسم آدم هایی مثل صادق زیبا کلام رو هم نخورید که خودشون رو بهلول زمان فرض کردن، ادای بهلول رو درآوردن به معنی فهمیدن به اندازه بهلول نیست. سوزن این جور روشنفکرها که فکر می کنن یک چیزهایی فهمیدند که به ذهن هگل هم نمی رسید توی همون بحث های کلیشه ای دهه چهل راهروهای دانشگاه تهران گیر کرده. این ها برای اینکه ثابت کنند چیزهای زیادی خوندن، حرف های زیادی میزنن.. اما سوادشون چیز قابل داری نیست. ترم اولی های شهرستانی زیادی هستند که حرف های بهتری برای گفتن دارند. مسحور های و هوی رسانه ای صدا و سیمایی و کیهانی هم نشید.. مثل بچه عقب افتاده ها که از وحشت دیدن بچه گربه سیاه میپرن بغل همیدگه، چرندیات 20:30 رو برای هم تعریف نکنید.. هدف اون ها درست همینه که شما به مزخرفاتشون اهمیت بدید و این طور به نظر برسه که بیش از نیمی از مملکت علیه شماست (چه توقعی دارید؟ این آخوندها در درس تفرقه اندازی شاگرد خوبی برای انگلیس بوده اند). پس بی تفاوت باشید به همه این هیاهوی رسانه ای. تیترهای کیهان و روزنامه های اینچنینی وقتی مهم میشن که بشون نگاهی بیندازید. اخبار رجانیوز وقتی اهمیت پیدا می کنند که لینکش رو همه جا پخش کنید. نگران این نباشید که مدام بنویسند که عقب نشینی کردید. حکومت ها، همیشه و همه جا، شیپورچی هایی داشته و دارند که طرف مقابل را در حال عقب نشینی نشون بدن.
9- بر خلاف تصورتان، احمدی نژاد دلقک نیست. دهن گشادهایی مثل حداد عادل و رحیم پور ازغدی و احمد خاتمی و لاریجانی دلقکند. اگر اینجا الیزابت هم حکومت می کرد، اینها تا کمر برایش خم می شدند. اما محمود ما با همه این ها فرق دارد، نذارید کاریکاتورهای نیکان باعث شه تا این آدم رو دست کم بگیرید. وقتی که در اون روز کذایی شال سبز به گردنش انداخت گفتید رنگ ما رو مصادره کرده.. اما مصادره نبود. دست دراز کردن برای همکاری بود. به نعره های بسیجی طرفدارش توجه نکنید، چون اهمیتی ندارند، خود احمدی نژاد خواستار مساعدت و تعامل با سبزها بود و فکر می کنم هنوز هم هست. همین احمدی نژاد نبود مگه که علناً گفت: “من وقت ندارم برای هر کاری به قم برم و نظر مراجع رو دربارش بپرسم؟” مگه ما همینو نمی خواستیم؟ مگه یکی از اهداف کمرنگ تر کردن نقش روحانیت در تار و پود شاکله سیاسی- اجرایی حکومت نبود؟ مگه همین آدم برای اولین بار در تاریخ چند زن رو برای کابینه معرفی نکرد؟ شما می گین همش ظاهر سازیه. بر فرض که باشه، همین ظواهر خیلی از تابوها رو شکست یا زمینه شکستنشون رو فراهم کرد.. موسوی می تونست یه لولو مثل مشایی رو جلوی ولی فقیه علم کنه؟ کروبی می تونست؟ اگر فقط یک نفر بتونه ولی فقیه رو در حد ملکه انگلیس محدود کنه، اون یک نفر فقط خودِ خودِ همین احمدی نژاده.. اون روز دست کمک به سمت شما دراز کرد تا اینکار رو با قدرت بیشتری انجام بده اما شما بش پشت کردید. من از محمود خوشم نمیاد اما مگه روزولت عاشق چشم ابروی استالین بود که باش سر میز گفتگو نشست؟ هرچه زودتر سقف مطالباتتون رو پایین بیارید و برای تعامل با احمدی نژاد آماده بشید. یک نفر از بین خودتون که خیلی جوان نباشه، خبرنگار نباشه، دانشجوی علوم سیاسی نباشه، پلی تکنیکی هم نباشه، بفرستید پیش احمدی نژاد تا موضعتون رو براش روشن و آمادگی شما رو برای تعامل باش اعلام کنه.
10- بسیجی ها، برخلاف سابقه و ظاهر پرجوش و خروششون، بیشتر از اینکه خدا رو بندگی کنند، ثبات و آرامش رو می پرستند. پس بشون ثابت کنید قصدتون به هم زدن همه چیز نیست. باید به رسمیت بشناسید آن ها را، تا به رسمیت بشناسند شما را. فقط بشون نشون بدید که توقعاتی دارید که اتفاقاً به ضرر کشور هم نیست.. مثل برچیده شدن روحانی مداری در دستگاه های اجرایی، مثل تصفیه سپاه از اسم ها و رسم ها، و در عوض آسان گیری در جذب نیروی متخصص، مثل کنار گذاشتن رویه گذشته در قبال قدرت های غربی و از این قبیل.. نشون بدید توقعتون از نظام بالاست، نه اینکه قصد نابودیش رو دارید. شاید حتی در بسیاری از این توقعات، بسیج هم با شما به تفاهم رسید، و در اون صورت مطمئن باشید که می تونید پایگاه مردمی بهتری دست و پا کنید.. چون بسیجی ها، نفوذ بهتری در دهک های پایین جامعه دارند، جاهایی که پای فیس بوک و توییتر ما به اونجا باز نمیشه. برای شروع هم یک مانور با بسیجی ها برگزار کنید… یک تظاهرات مشترک. دست در دست هم. این کار باعث میشه تا راه بسیج از راه کیهان و فارس نیوز جدا بشه (جدا هست البته، ولی باید به ظهور برسه). بذارید نیمی از هماهنگ سازی های این مانور رو هم خود بسیجی ها به عهده بگیرند.
نمی گم قصد نصیحت کردن نداشتم، چون دقیقاً همین قصد رو داشتم. چون شما به این نصیحت ها احتیاج دارید. یا تمام این 10 مورد رو آویزه گوش کرده و هر چه زودتر بشون عمل می کنید یا رسیدن به هرگونه توفیقی رو با خودتون به دیار باقی خواهید برد.
(لطفاً این مطلب رو در بالاترین لینک کنید چون خودم نمی تونم باز کنم. می خوام ببینم چند تا منفی تیتر نامناسب و خبر غیر واقعی و توهین آمیز می گیره)




دیدگاههای اخیر