خانه > O'GENERAL > سردردم از مردان بزرگ

سردردم از مردان بزرگ

 

دیروز برام یه ایمیل جالب اومده بود.. از این ایمیل هایی که معلوم نیست کدوم بنی بشری فرستنده اولیه اش بوده و هر کی به دستش رسیده خونده و برای بقیه فوروارد کرده اما مطالب بدرد بخوری توش هست.. مطالبی که ممکنه تا الان حتی ازشون خبر هم نداشته باشی.. مثل مطلبی که توی این ایمیل بود و من ازش خبر نداشتم.  از قول ظاهراً یک دکتری گفته بود ادرار، استریل ترین و پاک ترین مایعیه که می تونید همیشه دور و برتون پیدا کنید. چون کلیه شما تمام میکروب ها و الودگی های اون مایع رو ازش جدا کرده و برای همین در جنگ ها مجروحان ادرار خودشون رو روی زخمشون می ریختند. و چون خیلی استریله به محض اینکه در معرض محیط آلوده قرار می گیره، تمام میکروب ها و باکتری ها رو جذب خودش می کنه و برای همین هم نجس شمرده شده. و گرنه ذاتاً شاید از آب آشامیدنی که می خوریم پاک تر باشه.

نمی دونم این مسئله چقدر درسته اما به نظرم با بعضی حقایق دیگه همخوانی جالبی داره. نجس ترین و ناپاک ترین چیزهایی که سراغ داریم از اول انقدر آلوده نبوده اند و شاید استریل ترین چیزی بودند که در محیط خودشون پیدا می شده اما بیشترین جذب آلودگی ها رو انجام دادند. آدم ها هم از این قاعده ممستثنی نیستند، مخصوصاً آدم هایی از میان آدمیان که به قدرت رسیدند و در ظواهر یک نوع از توانایی ها و اختیاراتی فراتر از توانایی ها و اختیارات مردم عادی دارند.. مثل سیاستمدارها، ثروتمندان، شخصیت های صاحب نفوذ یا سرشناس. این آدم ها کسانی هستند که اگه مثلاً در سن نوجوانی یا جوانی باشون دم خور باشی کوهی از لطافت و معصومیت رو در وجودشون می بینی اما بیست سال بعد می بینی پشت تریبون ها و جلوی دوربین ها شیطانی ترین حرف هایی که ممکنه به ذهنتون برسه رو میزنه و به دستور مستقیم یا غیر مستقیمش وحشیانه ترین و حیوانی ترین کارهای ممکن انجام میشه. و این تویی که باید به خودت بقبولونی که این مایع، همون مایع استریل نیست، حالا دیگه سراسر نجاست شده.

وقتی صحنه هایی از کتک زدن دخترها و زن ها که به دست پرتوان سرکوبگران رژیم انجام شده بود رو می دیدم با خودم گفتم این هایی که می زنند، همون هایی هستند که سی چهل سال پیش می خوردند.. این ها همون هایی بودند که وقتی حال و روز زارشون رو تحت فشار نیروهای سرکوبگر اون زمان می دیدی موجی از دلسوزی وجودت رو بر می داشت و یه کوه سوال فلسفی می ریخت رو سرت.. اما اون جوان های پاک و استریل، در طول زمان انقدر آلودگی و کثافت به خودشون جذب کردند که حالا خودِ خودِ نجاست شده اند. و باز با خودم می گفتم یعنی همین دختری که باتوم خورد سرش هم ممکنه یه روز با قلمش یا با زبانش بوی کثافت رو به مشام آدم ها برسونه؟ یعنی اگه ماشین زمانی وجود داشت و می تونستم برم به چهل سال بعد، ممکن بود از همین دختر متنفر باشم؟

یا کاملاً برعکس.. مواد پر از میکروبی که داخل دستگاه گوارش بود وقتی به کلیه رسید به مایعی کاملاً پاک بدل شد.. و درست به همین ترتیب بعضی از آدم ها در طول زمان و در گذر از تصفیه کننده هایی از قعر حیوانیت به آسمان انسانیت ترفیع پیدا می کنند.. و باز به خودم می گفتم این آدم وحشی و نفهم که امروز روی موتور سرکوب نشسته و به زن و بچه هم رحم نمی کنه ممکنه یه روز خودش جونش رو بذاره کف دستش و برای منافع مردم خودش رو قربانی کنه؟ و اون موقع، باز این تویی که باید به خودت بقبولونی که این آدم، همون آدمه..!

و همه اینا نشان از صبری داره که نظام هستی داره .. یا صبری که خدا داره.. اسمش هر چی که می خواد باشه.. فقط کاملاً مشخصه که توی این دنیا یه صبر بزرگ وجود داره و من به خوبی وجود داشتنش رو حس می کنم… صبری که گستره تحملش خیلی بالاست چون محدوده نگاهش خیلی وسیعه. و وقتی تصور می کنم در طول تاریخ، آدم هایی وجود داشتند که صبر خودشون رو به اون صبر آسمانی پیوند زدند و همونقدر خودشون رو بردبار نشون میدن که خدا بردباره، و وقتی فاصله خودم رو با اون ها می بینم سرم درد می گیره… سرم از این همه فاصله درد می گیره. سرم درد می گیره وقتی می بینم آدم هایی مثل ماندلا توی همین دنیا زندگی کردند و به اندازه یک نسل زجر کشیدند اونم به خاطر گناهی که مرتکب نشده بودند و وقتی به اوج محبوبیت و قدرت رسیدند از کسی انتقام نگرفتند و اتفاقاً هنوز هم زنده هستند. سرم درد می گیره وقتی می بینم فاصله خودم با اون ها انقدر زیاده که از نزدیک شدن بشون هم نا امیدم.. سرم درد می گیره وقتی نمی تونم درک کنم چطور می تونند برای تمام مراحل گوارش یک مایع وقت و حوصله داشته باشند.. برای همه نجس بودن ها و استریل شدن ها و برای همه استریل بودن ها و نجس شدن ها… سرم درد می گیره وقتی می بینم هر چقدر هم ادای دل گنده ها رو در بیارم باز نمی تونم مثل منصور حلاج تمام هارت و پورت کننده های عالم رو به هیچ بگیرم و خودم رو فقط در برابر یک وجود برتر ببینم و عین خیالم هم نباشه که کوچیک و بزرگ مسخرم کنن.. سرم درد می کنه فقط می بینم نمی تونم سر در بیارم چطور انقدر توانایی روحی داشتند که اگر تمام آدم های روی زمین و تمام حیوانات و تمام موجودات زنده می گفتن آ برابر است با پنج؛ یکه و تنها، و واقعاً تنها، بایستند و بگن میشه هفت و ذره ای هم شک نکنند! مثل ابوذر به خاطر شنا کردن خلاف جریان یه عمر توی بیابون زندگی تبعیدی رو تحمل کنن…سرم درد می گیره وقتی می بینم نمی تونم بفهمم که چطور می تونند انقدر “بزرگ” باشند.

 

Categories: O'GENERAL
  1. tenkai
    نوامبر 6, 2009 در t 12:53 ب.ظ | #1

    سرم درد میگیره وقتی میبینم اونقدر غرق شدم در روزمرگی هام که حتی یه لحظه هم به دلایل سردردهای شما فکر نمیکنم. نوشته تکان دهنده ای بود. ممنون

  2. نوامبر 6, 2009 در t 2:44 ب.ظ | #2

    صبر باید داشت (چه جمله شعری گفتم!)

  3. نوامبر 6, 2009 در t 4:41 ب.ظ | #3

    در مورد ادرار بله می دونستم.
    در مورد باقی موارد خودتون انقدر خوب و جامع توضیح دادین که من و ما فقط می تونیم کله رو تکون بدیم و بگیم موافقیم.

    با اجازه مطلبتون لینک شد

  4. نوامبر 6, 2009 در t 6:56 ب.ظ | #4

    از جيش به صبر و سر درد رسيدن هم هنريه :دي

  5. نوامبر 6, 2009 در t 9:46 ب.ظ | #5

    پست تو 2 قسمت میشه که باید نظرش هم دو قسمتی باشه.

    قسمت اول اینکه موجوداتی که یه زمانی به قول تو پاک بودن چرا الان همونا که به فرض تو زیر شکنجه اون رژیم بودن چرا الان اینجوری میکنن، این فرض اول، جوابش اینه که؛ لزوما قرار نبوده پا بوده باشن که ما بخواهیم بگم بهشون ظلم شده، مشکلی که توی ایران وجود داره اینه که اصولا هرکس خودشو مصلحت اندیش تر و یه جورایی دارای تفکر میدونه و به همین خاطر دوست دارن که مردم هم یا مثل اونا فکر کنن یا حرفشونو بپذیرن، ( این جدای از فساد درونیه). و این هم توجیهی قرار میگیره واسه رفتار، از یه سطح محدود مثل داخل خونه استفاده کنیم که بزرگتر به کوچیکتر حکمرانی میکنه توی ایران و نه مدیریت تا بریم در سطح کلان توی کشور، این یه امر درونی شده در ما ایرانیاست که ظاهرا سخت از ما جدا میشه،

    قسمت دوم پستت در خصوص حسرت خوردن و سر درد گرفتن بود، رضا جان، عزیزم قرار نیست که همه یه مقدار گنجایش داشته باشن، تازشم دیگه بعضی بحث گنجایش در موردشون مطرح نیست بلکه عادت میکنن به اونچه که میبینن ، پس بهد مدتی براشون عادی میشه ، انگار که از اول هم نبوده

  6. نوامبر 11, 2009 در t 11:25 ب.ظ | #6

    من نيز هم …

    سرم از خيلي چيزا درد مي گيره …

    خوش به حالت که ديد اجتماعيت اينقدر وسيعه

    خوش به حالت بخاطر اين همه معلومات

    و متاسفم از زجري که بخاطر تجزيه و تحليل اين موضاعات ضد و نقيض مي کشي …

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.