<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Calabros</title>
	<atom:link href="http://calabros.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://calabros.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 13 Dec 2009 16:18:28 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='calabros.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/03038dd012de7369a3c0a4f27f05bdf7?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Calabros</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://calabros.wordpress.com/osd.xml" title="Calabros" />
		<item>
		<title>زندانی ام اینجا</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/12/13/im_prisoner_here/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/12/13/im_prisoner_here/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 16:18:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[O'GENERAL]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=265</guid>
		<description><![CDATA[من زندانی ام&#8230; جرمم آزادی ام است
اهل جایی نیستم.. خانه ام پشت ویرانه باستانی اسارت، روبروی یک هرم از استرس، وحشت و ترس
همان جا که سنگ شکوه را، با شلاق تراشش بدهند&#8230; یادت آمد؟
نیلِ اینجا اما، از بالا به پایین می رود&#8230;. در سبد، فرعون، به آغوش مادر موسی می برد
مار ضحاک آنقدر بزرگ شده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=265&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>من زندانی ام&#8230; جرمم آزادی ام است</p>
<p>اهل جایی نیستم.. خانه ام پشت ویرانه باستانی اسارت، روبروی یک هرم از استرس، وحشت و ترس</p>
<p>همان جا که سنگ شکوه را، با شلاق تراشش بدهند&#8230; یادت آمد؟</p>
<p>نیلِ اینجا اما، از بالا به پایین می رود&#8230;. در سبد، فرعون، به آغوش مادر موسی می برد</p>
<p>مار ضحاک آنقدر بزرگ شده اینجا که دور سرش می پیچد&#8230;اما پسرها را همچنان از کنار مادر می برد</p>
<p>من زندانی ام اینجا&#8230; جرمم آزادی ام است</p>
<p>آن شب سرد، که مردمم خواب رهایی دیدند&#8230; از ترس جغد شوم، هزار کبوتر، قربانی دادند</p>
<p>هر چه نقش رستم بود، به نقاشی های سهراب دادند&#8230; مزد یوسف وطن، در چاه دادند</p>
<p>خورشیدشان که رفت&#8230; ماه هم نیامد&#8230;. از ترس، هزار ستاره، باج به مهتاب دادند</p>
<p>خورشیدشان که رفته بود&#8230; ماه، باز هم نیامد</p>
<p>آخر آن شب، مردمم خواب رهایی دیدند</p>
<p>من زندانی ام اینجا.. جرمم آزادی ام است</p>
<p>قاضی عدل صحرایی نمی داند طفلک&#8230; که زندگی از قبل، صادر کرده است حکم اعدام همه را</p>
<p>باد زمان، گردش خستگی ناپدیر ادوار جهان، می برد از صحنه های پر شور و شرشان، این همه همهمه را</p>
<p>و می رسد روزی از جنس خروج&#8230; که در آن آزاد آزادم من&#8230; پشت به مردم همچنان خواب آلود</p>
<p>روبروی من می بینند، تعبیر شیرین رویای خود را</p>
<p>تا آن روز</p>
<p>فعلاً زندانی ام اینجا&#8230; جرم من هم: آزادی ام است.</p>
<p>رضا</p>
<p>22 آذر 88</p>
Posted in O'GENERAL  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/265/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=265&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/12/13/im_prisoner_here/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کوه های بی نام و نشان</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/12/09/real_shrek/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/12/09/real_shrek/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 08:18:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[O'GENERAL]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=263</guid>
		<description><![CDATA[
هیکل بزرگی داشت&#8230; البته نه از آن بزرگ ها که فرم کلیشه ای دارند و اغلب با پودر و آمپول باد شده اند. هر چه که بود ارثی بود. یک استخوان بندی درشت و شاید از نظر بعضی ها، زمخت. سری که اگر مو نداشت شیرین تر می شد، و من اتفاقاً وقتی مو نداشت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=263&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><a href="http://calabros.files.wordpress.com/2009/12/shrek.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-262" title="shrek" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/12/shrek.jpg?w=249&#038;h=300" alt="" width="249" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">هیکل بزرگی داشت&#8230; البته نه از آن بزرگ ها که فرم کلیشه ای دارند و اغلب با پودر و آمپول باد شده اند. هر چه که بود ارثی بود. یک استخوان بندی درشت و شاید از نظر بعضی ها، زمخت. سری که اگر مو نداشت شیرین تر می شد، و من اتفاقاً وقتی مو نداشت دیدمش. و صورتی که بدون لبخند هیچ چیز ندارد و با لبخند همه چیز. یک پسر سر تا پا دهاتی.. با یک فرق بزرگ با بقیه دهاتی ها: نه از دهاتی ها متنفر بود، نه از شهری ها. نه شهرستان برایش جهنم بود، نه پایتخت، بهشت.  و شاید تنها کسی که هم غرور داشت، هم از اعتراف به ارتزاق از صدقه های کمیته خجالت نمی کشید. خانواده اش از آنهایی بودند که باید ماهی یکبار می رفتند منت کمیته را می کشیدند تا با مبلغ ناچیزی که مثل سگ جلوی پایشان می ریزند و تازه مثلاً مواظبند که به کسی برنخورد،حداقل پول آب و برق شان را تامین کنند.  خانواده ای که در آن مثل خیلی از خانواده های دیگر، کنترل زاد و ولد معنی نداشته.. و چه بداقبال پسری که به ناچار مرد خانه شده از وقتی که پدر، برزخ را به خانه ی کوچک و فلاکت زده ی خویش ترجیح داده. آنقدر دختر  برای نگران بودن از رزق و روزی و آینده نامعلومشان در خانه شان بود که جرئت فکر کردن به اضافه کردن یک دختر دیگر که فقط برای خودش باشد را نداشت.</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی خودم را در برابرش می گذاشتم، حس ایستادن در برابر یک ساختمان بلند را داشت که مطمئنی اسانسور دارد و رسیدن به پشت بامش خیلی سخت نیست اما باز حیرت زده ای از اینکه آن بالا، چقدر بلندتر از این پایین است. حتی یک صدم مصیبت های مدام و بی توقف زندگی او را نداشتم اما سیاهی های جلوی چشمانم هزار برابر بیشتر از او بود. اما این، همه دلیلم برای حیرت زدگی نبود&#8230; او می خندید. خیلی بیشتر از من و خیلی بیشتر از هر کس دیگری. لهجه اش شیرین بود و از اینکه این شیرینی به مزاج گوش دیگران خوش می آمد لذت می برد&#8230; شوخ بود و همیشه سوژه ای برای خنداندن داشت. اصلاً هر جمعی منهای او، به یک مشت توده بی خاصیت از مجسمه های انسانی تبدیل می شد. تحیرم از این بود که چطور می تواند انقدر صبور، یا بی تفاوت، یا محکم باشد&#8230; اسم سلاحش هر چه که بود، به طرز غریبی کارگر افتاده بود.</p>
<p style="text-align:justify;">بارها حسادت کردم&#8230; و از اینکه به او حسادت کردم اصلاً خرسند نیستم اما به خودم حق میدهم. مثل وقتی که کیفت را می قاپند به دنبال دزد میدوی و به خودت حق میدهی از حالت با پرستیژ همیشگی ات خارج شوی و مثل یک آواره به دویدن ادامه دهی.. دقیقاً از همان حق دادن ها. حسادت کردم به کسی که شاید از سیاست و جامعه شناسی وفلسفه و کامپیوتر و اینترنت، یک پنجاهم من هم نمی دانست اما انگار، زندگی را خیلی بهتر از من بلد بود.</p>
<p style="text-align:justify;">با خودم گفتم اگر دختر بودم، خودم را بی هیچ توقعی به او عرضه می کردم.. میگذاشتم من را ببرد پیش بقیه خواهرهایش، توی همان خانه فلاکت زده، لای همه نداری هایش&#8230; اما خیالم راحت باشد که شب، در آغوش یکی از دوست داشتنی ترین پسرهای دنیا خوابم خواهد برد. حتی اگر ظاهرش چنگی به دل هیچکس نزند.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">شرِک، فقط توی کارتون  نیست&#8230; حداقل من یکی، یک واقعی اش را دیدم.</p>
Posted in O'GENERAL  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/263/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=263&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/12/09/real_shrek/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/12/shrek.jpg?w=249" medium="image">
			<media:title type="html">shrek</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دنیـــا همینه</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/12/05/this_is_life/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/12/05/this_is_life/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 09:53:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[New KosShers]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=259</guid>
		<description><![CDATA[
مثل خیلی های دیگه که آرزوی از اینجا رفتن توی کله شون بود، میزنه میره کویت&#8230; که سکوی پرتابش باشه و ازونجا به آمریکای آزاد پرواز کنه&#8230; و بالاخره هم میکنه، با هزار و یک مشکل و سد بین راه. به اونجا که میرسه اولین شغلی که گیرش میاد کار کردن پشت پیشخون یک فروشگاهه&#8230; [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=259&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">مثل خیلی های دیگه که آرزوی از اینجا رفتن توی کله شون بود، میزنه میره کویت&#8230; که سکوی پرتابش باشه و ازونجا به آمریکای آزاد پرواز کنه&#8230; و بالاخره هم میکنه، با هزار و یک مشکل و سد بین راه. به اونجا که میرسه اولین شغلی که گیرش میاد کار کردن پشت پیشخون یک فروشگاهه&#8230; یه مدت کار می کنه و یه روز که قرار بود مثل بقیه روزها باشه یه دیوونه میاد تو مغازه و با خرج چند تا گلوله میندازتش زمین&#8230; یکی دو ماه بعد جنازه ش رو با هواپیما میفرستن برای خونوادش.</p>
<p style="text-align:justify;">به این میگن بدشانسی؟ مگه احتمال بوقوع پیوستن چنین اتفاقی واسه خود آمریکایی ها چقدره؟ 1 درصد؟ بعضی ها میگن از این هم خیلی کمتره. نصف کره زمین رو طی کنی بری اونجا با هزار و یک آرزو و بعد شکمتو با چند تا تیکه سرب آبکش کنن&#8230; واقعاً بش میگن بدشانسی؟ نه.. این زندگیه.. این دنیاست، و دنیا همینه.</p>
<p style="text-align:justify;">دنیا به ما دروغ نگفت.. بزرگترهامون دروغ گفتند، وقتی که بچه بودیم&#8230; کارتون ها دروغ گفتند. دنیا رو یه جوری نشون دادند بمون که انگار توش همه چی خیلی مرتبه، فقط بعضی وقت ها آدم بدها شیطنت هایی می کنند که ما به کمک همدیگه حسابشون رو می رسیم و دوباره همه چی خوب و قشنگ میشه&#8230; به ما دنیا رو طوری نشون دادن که انگار یک جزیره است، و ما اول توش بچه هستیم، بعد بزرگ میشیم، بعد میریم دانشگاه.. بعد با یه نفر آشنا میشیم.. بعد احتمالاً عاشقش میشیم.. بعد باش ازدواج می کنیم.. بعد بچه دار میشیم.. بعد همینجور میریم جلو تا پیر میشیم و چون اون قسمت پیر شدن و مردن خیلی دوره زیاد بش فکر نمی کنیم.. انگار که یک جریان روتینه و برای همه قراره صادق باشه.. اما این دروغ بود. چون چند روز پیش یه دختری که هنوز یک چهارم اون جریان روتین هم طی نکرده بود آنفولانزا گرفت و تا ببرنش بیمارستان قلبش از حرکت ایستاد&#8230; چون چند ماه قبلش یه دختر دیگه که کولر ماشین کوچیکش نای خنک کردن هوای گرم و خفه توی اتاق رو نداشت، پیاده شد تا از نزدیک شلوغی های توی خیابون رو ببینه و به خاطر همین یه گلوله صاف خورد وسط قلبش و بعد عکسش همه جا پخش شد. چون چند سال قبلش یه مرد فقیر که اگه خیلی زرنگ می بود نون شب خانوادش رو تامین می کرد، زن و بچه اش رو سوار موتور کرده بود&#8230; توی تاریکی شب کنترل موتور رو از دست داده بود و آخرین چیزی که با وضوح بالا دید لبه خشن یه گاردیل بود&#8230; امروز صورتش انقدر زشت شده که دخترش هم میلی به نگاه کردن بش نداره.. دنیا دروغ نگفته بود&#8230; دنیا همین جوری بود، از اولش هم همین جوری بود. هیچ جریان روتینی در کار نیست. دنیا از اولش هم نامرد بود&#8230; خیلی رک هم به این واقعیت اعتراف می کرد. این بزرگترها بودند که یه جور دیگه نشونش دادند.</p>
<p style="text-align:justify;">باید به دنیا تجاوز کرد&#8230; و شاید این تنها تجاوزی باشه که گناه محسوب نشه. باید دنیا رو برد ته یه کوچه و توی هوای سرد شلوارشو کشید پایین و با خشن ترین حالت ممکن بش تجاوز کرد. تا تحقیر بشه و مزه این حقارت رو هیچ وقت از یاد نبره. تنها راه تجاوز کردن بش هم اینه که چه خوبی هاش، و چه بدی هاش رو اونجاتم حساب نکنی.. بخندی به ریش لحظه های خوشش، و بی اعتنا باشی به لحظه های بدش.. اگه رو اوج بود بگی گور بابات&#8230; اگه فرود بود بازم بگی گور بابات.</p>
<p style="text-align:justify;">فکر کنم خوشبختی، به پا کردن یه چادر تو قله ی خوشی های دنیا نیست. خوشبختی احتمالاً به کیسه خوابیه که توشی.. فرق نداره تو چه ارتفاعی.</p>
Posted in New KosShers  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/259/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=259&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/12/05/this_is_life/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه ای به یک بسیجی</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/29/letter_to_basiji/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/29/letter_to_basiji/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 14:19:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Batoom Republic]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=255</guid>
		<description><![CDATA[سلام بسیجی عزیز&#8230;
عزیز؟ نه&#8230; خیلی خوشحال نباش. تو برای من عزیز نیستی. فقط خواستم ادای حسین بن علی را در بیاورم که دشمن قسم خورده اش را هم عزیز می شمرد. حالا که همه مجاز شده اند اطوار حسینی در بیاورند، خواستم من هم کمی ادایش را در بیاورم&#8230; اشکالی که ندارد؟
هفته بسیج بود، گفتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=255&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">سلام بسیجی عزیز&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">عزیز؟ نه&#8230; خیلی خوشحال نباش. تو برای من عزیز نیستی. فقط خواستم ادای حسین بن علی را در بیاورم که دشمن قسم خورده اش را هم عزیز می شمرد. حالا که همه مجاز شده اند اطوار حسینی در بیاورند، خواستم من هم کمی ادایش را در بیاورم&#8230; اشکالی که ندارد؟</p>
<p style="text-align:justify;">هفته بسیج بود، گفتم حالا که از محله آشوب زده ات می گذرم سری بزنم و تبریکی بگویم&#8230; مبارک باد که نه، بگذار اسمش را بگذارم عیادت. عیادت از تن طاعون گرفته ات و اندام جزامی ات. اسم بیماری ات همین بود دیگر.. اشتباه که نگفتم؟ آخر از وقتی که به یاد دارم هر وقت اسم قرنطینه می آمد، نام جذام در ذهن ها نقش می بست.. هر وقت بزرگترها از حال و روز کسی پچ پچ کنان در گوش هم حرف هایی میزدند به این معنی که انگار دیگر هیچ کس غیر از مبتلایانی مثل خود آن قربانی تمایلی به دیدنش ندارد، یاد جذام می افتادیم و دلمان برایش میسوخت. این روزها از بس منزوی شده ای گفتم حتماً تو هم جذام گرفته ای.. اما خیالت راحت، من خیلی حساس نیستم.. از سر و صورت کریه جذامی ها نمی ترسم، برای همین عیادت کردنشان برایم مصیبت عظمی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;">بسیجی عزیز، یادت می اید آن روزها که مثل الان حال و روزت وخیم نبود و سر و صورتت تمیز  بود و هنوز متورم و پوسته پوسته نشده بود چه دورانی داشتیم؟ یادت می آید توی مدرسه حسادت می کردی به من به خاطر قد بلندم که وقتی به ارتفاع نیمکت اضافه می شد، فتح سقف برای چسباندن کاغذهای رنگی دهه فجر مثل آب خوردن می شد و افتخارش از تو سلب می گشت؟ یادت می آید به اردو که می رفتیم شش دانگ حواست به این بود که کسی گم نشود و از کسی چیزی ندزدند؟ از بس که مثلاً مسئولیت پذیر بودی. و انصافاً بودی. یادت می آید برای چهار شیشه شیر از 3 بعداز ظهر توی صف مثل مجسمه می ایستادی و تا 6 بعداز ظهر همانجا می ماندی و در آخر پیرزنی با ناله و بغض، ماحصل تمام صبر چندین ساعته ات را بی هیچ زحمتی به چنگ می آورد؟  یادت می آید یک بار که بار شیشه شیرهایم سنگین بود چنان یک طرفش را گرفتی و تا دم در خانه مان آوردی و آنقدر از این کارت مشعوف بودی که انگار در حال شمشیر زدن در صفین در رکاب علی هستی؟  چه روزهایی بود.. چه خاطرات تلخ و شیرینی. بله، تلخ..  روزهای تلخی هم داشتیم.. یادت هست؟ وقتی که می خواستی ثابت کنی هیچ چیزی مهم تر از ارزش هایت نیست، با جاسوسی از دوستان و همکلاسی هایت، اسباب خود شیرینی دست و پا کردی.. پیش خودت هم گمان بردی لو دادن جای یک نوار وی اچ اسِ فیلم پورن، پشت رادیاتور ته کلاس، دین و ایمان و اخلاق جامعه بی نهایت ارزشی ات را بیمه می کند.. روزی که قرار بود تحفه ای ناقابل نصیب نخبه ها شود، اما هربار نصیب تو و رفقایت شد.. یادت می آید چقدر حالم به هم خورد وقتی دیدم یکی از بچه ها که حلزون در برابرش پهلوان بود، برای ثابت کردن توانایی اش به پدر و مادر مایوس شده اش، خودش را به در و دیوار میزد تا حدیث و آیه هایی که شما حفظ بودید از بر کند و توی یکی از آن مسابقات کذایی با دست پر به خانه برگردد؟ کسی که خانواده اش آنقدر گرفتار بودند که یادشان رفته بود احتمالاً خدایی هم هست. &#8230; روزی که رتبه ات در کنکور بین همه پخش شد، بی آنکه خودت به کسی گفته باشی.. و یک ماه بعدش رشته ای که قبول شدی هم بین همه پخش شد، باز بی آنکه به کسی گفته باشی&#8230; روزی که شنیدیم توی دانشگاه جلوی بچه هایی مثل خودمان، و دقیقاً مثل خودمان، که حتی خانه هایشان هم بالاتر از محله ما نبود ایستاده ای و همان ادایی را درآوردی که آن دختر زیبا توی یک قاب در ته راهروی بیمارستان ها به تازه واردان نشان میدهد: &#8220;هیس&#8221;&#8230; از وقتی که یادم می آید باید سکوت می کردیم تا ارزش های تو با خیال راحت نعره هایش را بزند.</p>
<p style="text-align:justify;">اما باز غیرقابل تحمل نبود&#8230; می گفتم خوب این هم آدمی است، که مثل من نیست. قرار نیست همه مثل هم باشند. تا اینکه این اواخر، چوب به دست شدی&#8230; از لانه تارعنکبوت بسته مکتبت بیرون آمدی و کمر همت برای جهاد عملی بستی. در برابر حجاج بن یوسف؟ نه.. در برابر جواد&#8230; حسین&#8230; عاصف.. مهران.. همان مهران که توی کلاس مزه می ریخت و حتی تو هم نمی توانستی جلوی خندیدنت را بگیری.. یاشار&#8230; همان یاشاری که بچه سوسول خطابش می کردی و او می گفت: تو انگشتر (عقیق) داری، تو گردنبند (پلاک) داری، تو دور گردنت شال (چفیه) داری، تو توی کیفت عطر داری&#8230; درست مثل دخترها. بعد من سوسولم؟.. و روده بر می شدیم از خنده&#8230; ! با همین بچه ها،.. که فکر می کردی چون امینم گوش می کنند نماز نمی خوانند. سهمیه ها که برای تو بود.. شیرین شدن ها که برای تو بود.. عزیز دردانه بودن ها، توی هر آشی نخود بودن ها، توی هر صفی جلو بودن ها، توی هر نفعی سهیم بودن ها، توی هر تقسیمی در اولویت بودن ها و همه این ها که برای تو بود.. چه چیزی برای ما بیشتر صرف شد که کمترش به تو رسید که باعث شد انقدر کینه پیدا کنی به بر و بچه هایی که جرمشان مثل تو نبودن بود؟ و مترصد فرصتی باشی تا در مهلکه ای کوتاه که چارچوب عرف و هنجار فرو می ریزد، همه عقده هایت را خالی کنی؟ چه چیزی از سهم همیشه محفوظ تو پیش ما جا مانده بود که برای باز پس گرفتنش با چوب و سنگ به سر و صورتمان زدی و سرمان را نشانه گرفتی و اگرچیزی دم دستت  پیدا نمی شد ما را به فحش بستی؟ نه&#8230; دیگر آن همکلاسی قدیمی نیستی که پیش خودم بگویم این هم یک انسان است با این فرق که با من فرق دارد. نه.. تو دیگر فقط با من فرق نداری&#8230; تو حالا با یک &#8220;انسان&#8221; با همان تعریفی که همه از آن سراغ دارند فرق داری. وقتی که به خون های لخته شده ی روی اسفالت نگاه کردی و نیشخندی زدی و گفتی: &#8220;هزینه های اجتناب ناپذیر بقای نظام&#8221; فهمیدم دیگر خیلی دیر شده که خوش بینانه به تو بنگرم.</p>
<p style="text-align:justify;">همیشه دلم برای جزامی ها می سوزد&#8230; اما نه به خاطر بیماری شان و یا اینکه زشت منظر شده اند. بلکه از این جهت که می دانم جزام گرفتن به خاطر آلودگی است.. به خاطر خوردن غذایی که با دست خورده شده.. دستی که چند دقیقه قبلش به نجاست و مدفوع برخورد کرده و خوب تمیز نشده. رک و روراستش می شود این: &#8220;جذامی کسی است که کثافت به زندگی اش راه یافته&#8221;. برای این دلم برایشان می سوزد که یا انقدر شانس نداشتند که آگاهی لازم درباره بهداشت را پیدا کنند یا انقدر احمق بوده اند که به پاکی و طهارت اهمیتی نداده اند. دلم برایشان می سوزد که جز کسی مثل خودشان، کسی تمایل و رغبتی به نزدیکی به آن ها ندارد.. درست مثل تو که خیلی بخت با تو یار باشد، همردیفان فعلی ات را از دست ندهی.. جذب همفکر، پیشکش. دلم برایت می سوزد که اگر پول نفتی در حساب و صدا و سیمایی در چنگ نبود همین یاران مثلاً بی شمارت را هم نداشتی.. دلم می سوزد تویی که روزگاری مکتبت مجسمه فرداهای روشن بود، امروز برای سرپا ماندن، دست به دامن گرسنگی کاسه لیسان شده.. تویی که روزی معلمان روستا حقوق ناچیزشان را بی توقع در اختیار سازمانت می گذاشتند و امروز مجبوری به قمه کش های بی سر و پا چک چند صد هزار تومانی بدهی تا شات گان آمریکایی ببندند به پشتشان و هیبت جاهلانه شان را به رخ مردم بی سلاح و بی پناه بکشند. روزی روزگاری اگر آب خانه پیرمردی قطع و تا روز بعدش وصل نمی شد، پشت لندکروز خاکی پایگاه بسیجتان را پر می کردی از دوستانت و با شکواییه ای که زیرش را هزار نفر امضاء کرده بودند به اتاق رییس سازمان آب و فاضلاب می ریختید&#8230; امروز اگر پسر همان پیرمرد به نداشتن چیزهایی که تمام هفت میلیارد نفر انسان دیگر روی کره زمین داشتنش را حق خود می دانند اعتراضی کند، اسمش را جنگ نرم می گذاری&#8230; از اینکه ببینی مافیای مواد مخدر در کشورت روی خاکستر آینده نسل بعد می رقصند، نگران امنیت ملی نمی شوی.. اما آتش گرفتن یک سطل اشغال بازیافتی رگ غیرتت را متورم می کند و خواب از چشمت می رباید..!</p>
<p style="text-align:justify;">خیلی فرق کرده ای بسیجی عزیز. آن موقعی که اجازه می دادی به خاطر نگه داشتنت در موضع خودشان هر خرجی که می خواهند برایت بکنند، که بیشترشان را یادمان هست چه بود و کجا بود، باید حدس می زدی که پول کثیف، روزی آدم را زشت می کند&#8230; این جامعه هنوز به آنجا نرسیده که بفهمد کسانی مثل تو باید قرنطینه شوند. پس من خودم، خودم را از تو مصون می دارم.. همه سعیم را می کنم تا کلاهی که سر تو رفت، روی سر من ننشیند. همه بضاعت عقل و منطقم را بکار می گیرم تا وجود تو، دیدن تو و کلاً در معرض رفتار و افکار تو بودن، من را از خدا و پیامبرانش و مردان واقعی اش متنفر نکند.</p>
<p style="text-align:justify;">خوب دیگر&#8230;  قرار بود فقط حالت را بپرسم. آرزو دارم بالاخره سلامتی ات را بازیابی که اگر معجزه هم لازم داشته باشد، باز جای امید دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">راستی&#8230; برخلاف آن پیرمرد که برای خودت امام قرار دادی، من با قلبی آرام و دلی مطمئن می گویم:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;افتخار من در این دنیا این است که بسیجی نیستم&#8221;.</p>
Posted in Batoom Republic  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/255/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/255/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/255/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=255&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/29/letter_to_basiji/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عیب نداره عزیزم</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/27/no_problem/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/27/no_problem/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 07:26:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Enrico Nostalgica]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[
عزیزم&#8230; نمی دونم از خوش سعادتی منه که هر دو سه هفته یه بار تصادفی (واقعاً تصادفی؟) تو خیابون از کنارت رد می شم یا چون خونمون از محلتون خیلی دور نیست&#8230; ولی خونه ما از خونه خیلی های دیگه هم خیلی دور نیست.. عزیزم اگه همون لحظه های رد شدن سرتو بندازی پایین و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=250&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><a href="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/pedestrain.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-251" title="pedestrain" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/pedestrain.jpg?w=370&#038;h=245" alt="" width="370" height="245" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">عزیزم&#8230; نمی دونم از خوش سعادتی منه که هر دو سه هفته یه بار تصادفی (واقعاً تصادفی؟) تو خیابون از کنارت رد می شم یا چون خونمون از محلتون خیلی دور نیست&#8230; ولی خونه ما از خونه خیلی های دیگه هم خیلی دور نیست.. عزیزم اگه همون لحظه های رد شدن سرتو بندازی پایین و به جلوی پاهای کوچیکت خیره بشی، عیب نداره.. آخه چشمات اگه پرده هاشم پایین باشن قشنگن. عزیزم عیب نداره بگی: کِی؟ کجا؟ چرا من ندیدمت؟&#8230; عزیزم، تو که هیچ، این روزا رو به خدا کنم، ناله کنم از یه روز سخت، یه ماه سرد، یه سال بی روح و دمق، بم میگه: کِی؟ کجا؟ چرا من ندیدمت؟&#8230; عزیزم عیب نداره نگاهتو بدزدی و قایم بشی تو دست و پای اونی که همراهته&#8230; عزیزم، می دونم دیدن من، زل زدن به انتهای چرک یک بکارته.. عزیزم منو ببخش که  گفتم تو دلم، از چیه این پسره خوشت اومد؟ عزیزم منو ببخش دهاتی ام&#8230; تو دهات میگن دختر خوشگل، یکی مثل خودش میخواد&#8230; عزیزم منو ببخش، حیفم میاد&#8230; عزیزم منو ببخش نمی تونم باور کنم صداقتی که میگی تو چشاش هست، راستکیه.. عزیزم معذرت میخوام، طرفت، فقط اونی نباشه که بابات میگه، کافیه؟ عزیزم منو ببخش، که باورش سخته برام  انقدر معنا گرا شده باشی&#8230;بی خیال هر چی ظاهر و مثلاً جذب درون شده باشی&#8230; منو ببخش که دیگه یادم رفته چه جوری باور می کنن بعضی چیزارو&#8230; عزیزم منو ببخش، که پسرا رو بهتر از تو میشناسم&#8230; عزیزم، مطمئنی تو حرفایی که میگی از ته دلش بیرون میاد، هوس و شهوت قاطی نیست؟&#8230; عزیزم بازم منو ببخش، تشنگی چشمای یه پسرو بهتر از تو میشناسم.</p>
<p style="text-align:justify;">عزیزم عیب نداره، هر وقت که از کنارت رد می شم، هفت هشت ده قدمی که بگذرم، اس ام اس بدم بهت بگم: چه بهت میاد این کاپشنه&#8230;!  عزیزم عصر جدیده، از فاصله یکی دو متری، با نوشته 160 کاراکتری باید حرفامونو بزنیم&#8230; دلتنگی ها رو جمع بکنیم توی یه صفحه نمایش یکی دو اینچی.. که خوش به حالت، واسه تو بزرگتره !</p>
<p style="text-align:justify;">عزیزم&#8230; عزیزم&#8230;. عیب نداره. اگه به تو خوش میگذره، بالاخره یه باد خنک از لای در کیپ شده ی پنجره ی افسردگیت، تو میزنه&#8230; حتماً یه چیز خوبی این وسطه. حتماً راست راسی مرد رویاهاته.. حتماً اونی که از کنارت رد میشه، یه خط خوردگی، از گوشه ی دفتر گذشتــتـه&#8230; !  عزیزم.. برا چشمات، دلم خیلی تنگ میشه&#8230; واسه صورت نازت، که جلوی نور گرم آتیش شب چهارشنبه سوری، تو محلتون، یه خورشید وسط تاریکی شده بود&#8230; صدای نارنجکا یادم  رفته بود و حواسم مات تو بود&#8230; یادش بخیر.</p>
<p style="text-align:justify;">عزیزم&#8230;. عیب نداره.</p>
Posted in Enrico Nostalgica  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/250/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=250&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/27/no_problem/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/pedestrain.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">pedestrain</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سیاره خوشبخت ها</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/24/im_so_cheap/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/24/im_so_cheap/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 06:55:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Selfucking]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=247</guid>
		<description><![CDATA[
یک شب، رفته به کنسرت یکی از گروه های موسیقی نه چندان معروف، مدل موی خواننده هیجان زده اش کرده&#8230; از مدل کفش ها خوشش اومده. و البته مدل لباس های نوازندگان که مستش کرده.. بعد از اجرا، رفته پیش تک تکشون و باشون عکس انداخته.. با چهره ای بشاش و رضایتمند. بعد عکس ها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=247&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><a href="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/sara-lime.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-246" title="Sara Lime" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/sara-lime.jpg?w=272&#038;h=300" alt="" width="272" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">یک شب، رفته به کنسرت یکی از گروه های موسیقی نه چندان معروف، مدل موی خواننده هیجان زده اش کرده&#8230; از مدل کفش ها خوشش اومده. و البته مدل لباس های نوازندگان که مستش کرده.. بعد از اجرا، رفته پیش تک تکشون و باشون عکس انداخته.. با چهره ای بشاش و رضایتمند. بعد عکس ها رو آپلود کرده رو وبلاگش و از اون شب، به عنوان یکی از &#8220;فان&#8221; ترین شب های چند ماه اخیرش یاد می کنه.. کلی مطلب می نویسه که &#8220;اینی که الان اینجوری خوند میدونی تم کدوم ترانه ست؟ همونیه که فلان خواننده سال مثلاً 98 تو کنسرت فلان تو شهر فلان خونده بود.. !&#8221; انقدر خوش&#8230; انقدر بی دغدغه&#8230; انقدر ریلکس.. خداوندا !  انگار توی یک سیاره دیگه ست، اصلاً نمی دونه تو سیاره ما چه خبره.. یعنی اون مریضه؟ یا من مریضم که نمی دونم آخرین بار کی بم خوش گذشت؟ اون مریضه ینی؟ یا من که دیگه نمی دونم تفریح چه معنی ای داره.. منی که باید حتماً و لزوماً توی روز خرحمالی سنگینی انجام داده باشم که شب بتونم زودتر از 2 بخوابم.. تازه واسه اونم تضمینی نیست. اون مریضه که تو سن من از بدنش گرفته تا اسباب وسائل دور و برش، ابزار لذتش هستند یا منی که جلوی آینه باید یادم بیفته اگه یکم پول نریزم تو جیب این دکترا، همین قیافه یه وریم هم به زدوی از دست میدم؟ اون مریضه که همیشه شنگول بودن های امثالش رو چیپ فرض کردم و از نداشتنش زیاد افسوس نخوردم یا منی که از ترس چیپ نبودن همیشه ابروهام تو هم رفت، صورتم عبوس شد و کافیه به بچه ای زل بزنم تا بره پشت مامانش قایم بشه؟</p>
<p style="text-align:justify;">نه.. اون مریض نیست. من مریضم که بلد نیستم خوشبخت باشم&#8230; اوه، خوشبختی که خیلی زیاده. بلد نیستم حتی خوش باشم. عین احمق ها منتظرم یه روزی روزگاری یه معجزه ای بشه و قوانین طبیعت تکونی بخورن و با یه اجی مجی لاترجی شوت بشم اون ور کره زمین، تو ینگه دنیا و بعد همه چی هم به وفق مرادم پیش بره و به هیچ وجه هیچ چیزی از واقعیت های اونجا توی ذوقم نزنه و بشم جزء شهروندان متوسط به بالای اونجا و تازه اون موقع شروع کنم به خوشبخت بودن&#8230; روزی که در و دیوار و میز و صندلی گواهی میدن که قرار نیست هیچ وقت برسه.. و باز عین احمق ها جواب همه این شهادت های واقعی رو با یه مشت حسادت به اونایی که خوشبختیشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن یه جای دیگه تا با بقیه تقسیمش کنن جواب میدم.</p>
<p style="text-align:justify;">آره.. مریض واقعی منم.. چیپ منم.. نه اون.</p>
Posted in Selfucking  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/247/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/247/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/247/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=247&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/24/im_so_cheap/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/sara-lime.jpg?w=272" medium="image">
			<media:title type="html">Sara Lime</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جلوی سایکولوژیست</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/19/psychologist/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/19/psychologist/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 06:41:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Selfucking]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=242</guid>
		<description><![CDATA[
- شدی مثل گربه ای که پس کله اش رو میخارونه اما انقدر پنجه هاش تیزه خودشو زخمی کرده، سوزش زخمش رو با مزاحمت پشه ها و انگل ها اشتباه گرفته و بازم میخاره&#8230; هیمنجور میخاره. انقدی که پنجه هاش خونی میشه. به من دروغ نگو، من شیش سال تمام تو دانشگاه داشتم یاد می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=242&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><a href="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/psychologist.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-243" title="psychologistt" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/psychologist.jpg?w=200&#038;h=300" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">- شدی مثل گربه ای که پس کله اش رو میخارونه اما انقدر پنجه هاش تیزه خودشو زخمی کرده، سوزش زخمش رو با مزاحمت پشه ها و انگل ها اشتباه گرفته و بازم میخاره&#8230; هیمنجور میخاره. انقدی که پنجه هاش خونی میشه. به من دروغ نگو، من شیش سال تمام تو دانشگاه داشتم یاد می گرفتم چه جوری راستو از دروغ تشخیص بدم، تو نیومدی اینجا که درمان شی.. میخوای بگم واس چی اینجایی؟ .. تو اومدی تا به خودت بگی که اومدی، بگی که آره رفتم پیشش، اتفاقاً خیلی از حرفامو هم بهش زدم اما نتونست هیچ کاری کنه و چون نتونست هیچ کاری کنه معلوم میشه وضع من خراب تر از این حرف هاست&#8230; و اینجوری بهانه پیدا کنی واسه بیشتر کوبیدن خودت.. واسه عمیق تر کردن چاه تنهاییت. باشه&#8230; من حرفی ندارم، حرفاتو بزن، بذار منم حرفامو بزنم، تو هم از قبل فرض کن معنی حرفام یعنی اینکه نمی تونم هیچ کاری واست بکنم و با یه روحیه درب و داغون تر پاشو از اینجا برو پشت سرت هم نگاه نکن، مشکلی نیست. هر چقدر میخوای اون چاه تنهایی و نا امیدی رو عمیق تر کن، اما متاسفم از اینکه باید بگم بهت درازی اون چاه از یه حدی که بگذره، توش صدا به صدا نمی رسه.. می فهمی که چی میگم؟</p>
<p style="text-align:justify;">- مشکلات من زیاده، اما تو فقط یه دونه مشکل کوچولو داری.. اونم اینه که فکر می کنی چیزایی که بقیه مریضاتو از چاهشون کشید بیرون، منو هم می تونه بکشه. نمی خوام بگم سنگین ترم طنابت جواب نمیده.. فقط میگم انقدر این پایین بودم هیکلم قرینه دیواره چاه شده&#8230; شکل اون ته مهارو به خودم گرفتم.انقدر کیپ این فضا شدم که از جام تکون نمی خورم.</p>
<p style="text-align:justify;">- رضا چه اصراری داری که وانمود کنی خیلی فرق داری؟ تو که حاضری هر چی قدرت تو زبون و قلمت هست به کار ببندی تا اونایی که اهل ادعا هستن و مثلاً خودشونو متفاوت نشون میدن بشونی سرجاشون.. تویی که سرت درد می کنه واسه حالگیری از آدمای خودخواه.. خودت چرا فرو رفتی تو توهم &#8220;فرق داشتن&#8221;؟ چرا به خودت نمیگی &#8220;هی پسر.. بیا یکم هم معمولی باشیم.. بیا مثل معمولی ها رفتار کنیم&#8221; ؟ یه مدت امتحان کن، شاید اصلاً روحیه ات به معمولی بودن بیشتر بخوره</p>
<p style="text-align:justify;">- تو چه اصراری داری که وانمود کنی دارم وانمود می کنم؟ &#8230; هیچ علاقه ای ندارم خودمو متفاوت نشون بدم. فکر می کنی راهشو بلد نبودم؟ که فرو برم تو قالب یه آدم &#8220;خاص&#8221; که انقدر نقششو خوب بازی می کنه که وقتی پاشو میذاره تو مطب تو پیشونیش میخونی که این کیس، یه اکازیون دوست داشتنی برای کسب تجربه های جدیده و بشینی رو مخش کار کنی به امید اینکه داره به سابقه کاری باارزشت اضافه میشه و مثلاً بعد چند هفته حالمو اوکی کنی و پرونده رو جمع کنی بدی دست استادت و اونم نتیجه رو ببینه و خوشحال بشه از اینکه راه دادنت تو مطبش و اجازه دادن به مشاهده مجانی ویزیت هاش و نوت برداری از پروسه درمانش که بقیه هم دوره ای هات آرزوشو داشتن تصمیم درستی بوده.. چرا فکر می کنی نمی تونستم اینکارو بکنم؟ فکر می کنی هوش لازم واسه اینکارو ندارم؟</p>
<p style="text-align:justify;">- میدونی، تو کتابای ما نوشته مریض باهوش یه عیب داره، یه مزیت. مزیتش اینه که اگه بخواد بات راه بیاد، خیلی سریع تر ازونی که فکرشو بکنی درمان میشه، چون بیشتر کارها رو خودش به دوش میگیره. عیبش هم اینه که اگه قرار باشه بات لج کنه، تا قیام قیامت هم نمی تونی از پسش بربیای.. چرا من باید انقدر بدشانس باشم که پسر جالبی مثل تو از نوع دومش باشه؟</p>
<p style="text-align:justify;">- عوضش انقدر خوش شانس بودی که اشکامو ببینی.. به ندرت میذارم کسی گریه کردنمو ببینه. اما اون روز جلوت مثل یه بچه گریه کردم. و نمی دونی بعدش چقدر پشیمون شدم. حرف زدن، درد و دل، خالی شدن.. برای من مثل کرختی بعد سکـ.ـس میمونه.. مثل اسپرم که وقتی توی بدنته بش میگن ترشحات هورمونی، وقتی میاد بیرون بش میگن کثافت. میدونی، واقعاً نمی دونم چرا اومدم&#8230; دلیلش اونی که تو گفتی نیست. اونی هم که من واسه خودم تو ذهنم آماده کردم تا اگه کسی پرسید سریع تحویلش بدم هم نیست. شاید دلم میخواد دست و پا بزنم.. مثل یه آدم شنا نابلد که تو آب دریا غوطه ور شده.. میدونم آخرش غرق شدنه.. خزیدن آب از توی نای به طرف ریه هامو حس می کنم.. اما می خوام دست و پا زده باشم.. شاید برای دلخوشی خودم که بگم این &#8220;نشدن&#8221; ازون نشدن هایی بود که پشتش عرق و زحمت و خود به آب و آتیش زدن بود.. ازون نشدن هایی که زور زدن تا با یه مشت افتخار من درآوردی لک و پیس های چندش آورشو بپوشونن&#8230; شاید!</p>
Posted in Selfucking  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/242/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/242/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/242/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=242&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/19/psychologist/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/psychologist.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">psychologistt</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دیگه نمی خوام داداش باشم</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/15/brother/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/15/brother/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 08:45:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Selfucking]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=234</guid>
		<description><![CDATA[

هر کابل با کیفیت برقی یا مخابراتی، به غیر از همه سیم های رنگارنگی که می تونه داشته باشه، یه رشته سیم تنها و مجزا هم داره که بش میگن &#8220;ارت&#8221;&#8230; یه چیزی که باید باشه، اما معمولاً استفاده نمیشه. یه چیز زاپاس.. یه چیزی برای اطمینان. برای روز مبادا&#8230; برای ایمنی
برای خیلی ها، من [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=234&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><img class="aligncenter size-full wp-image-233" title="brother" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/boy-and-girl.jpg?w=477&#038;h=368" alt="brother" width="477" height="368" /></p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">هر کابل با کیفیت برقی یا مخابراتی، به غیر از همه سیم های رنگارنگی که می تونه داشته باشه، یه رشته سیم تنها و مجزا هم داره که بش میگن &#8220;ارت&#8221;&#8230; یه چیزی که باید باشه، اما معمولاً استفاده نمیشه. یه چیز زاپاس.. یه چیزی برای اطمینان. برای روز مبادا&#8230; برای ایمنی</p>
<p style="text-align:justify;">برای خیلی ها، من همون سیمِ زمینم.. نه انقدر مهم که بشه روم حساب کرد، نه انقدر بی اهمیت که بشه نادیده ام گرفت. دخترهایی که هر چی زور زدن نتونستند قبول کنن که من معمولی ام، و هر چی زور زدن که بتونن از ذهن خودشون حذفم کنن نتونستن. دخترهایی که دلشون میخواست &#8220;باشم&#8221; اما نه همه جا، نه همیشه، نه برای همه چیز، نه به هر بهانه ای&#8230; دخترهایی که بدون اینکه بدونن چرا به طرز عجیبی بام صمیمی بودن، صمیمیتی که با نامزدشون یا اونی که قرار بود نامزدشون بشه هم نداشتن&#8230; دخترهایی که فهمیده بودن فقط به درد صمیمی بودن می خورم، نه چیز دیگه. اون موقع که پسری در حقشون نامردی می کرد، من می شدم ایستگاه آرامش&#8230; سنگ صبور.. محرم دل. پسره که آدم می شد، به راه اومد، رضا میشد یه دوست قدیمی، در حد یه همکلاسی، همین نه بیشتر. دخترهایی که منو داداش میخواستن، نه دوست پسر.. نه عاشق. داداشی که خیلی خواهرشو دوست داره&#8230; دوست داشتنی که چون بردارانه ست پس عمراً توش هوس قاطی باشه. اینجوری خیلی خوبه مگه نه؟ از دوست داشتن کسی خوشت بیاد اما نخوای کنارش هوس باشه، یه رمانس استریل. برای اینکه همچین نعمتی فراهم بشه، بهش بگو &#8220;داداشی&#8221;، تا نتونه بیشتر از داداش باشه&#8230; تا نتونه هوس داشته باشه&#8230; تا نتونه دربارت آرزو داشته باشه&#8230; تا نتونه بیشتر از خواهر بخوادت. یه آچمز حرفه ای.</p>
<p style="text-align:justify;">یه داداش خوب و نازنینم.. واسه خواهرانی که زیاد نباشن، کم هم نیستند. داداشی که انگار هیچ توقعی نداره، ازون داداشا که انقدر مظلومن میشه واسشون دل سوزوند، دل تنگشون بود، نگران شد&#8230; داداشی که روبوت دوست داشتنه&#8230; بی انتظار، بی دستمزد، بی توقع، بی وقفه&#8230; بی گله، بی دلخوری، بی استراحت.</p>
<p style="text-align:justify;">کلاً خوبه.. تا الان که غر نزدم. اما&#8230;&#8230;. دیگه از داداش بودن خسته شدم..خسته&#8230;. خسته&#8230;.. خستــــــــــــه..!!!</p>
Posted in Selfucking  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/234/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=234&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/15/brother/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/boy-and-girl.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">brother</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عصر بی تجربه ها</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/11/unexperienced/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/11/unexperienced/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 15:25:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[O'GENERAL]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=225</guid>
		<description><![CDATA[
چند وقت پیش در حال گذشتن از خیابون، وقتی که یک خانوم هم داشت مثل من همین کار رو می کرد، یه موتوری با سرعت زیاد در حین رد شدن از کنارش داد زد &#8220;&#8230;.ــتو میخوام&#8221;  . خودتون جای خالی رو پرکنید دیگه (بالایی نه، همون پایینیه.. آره). چنان شرم و نفرت وجودم رو گرفت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=225&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><img class="aligncenter size-full wp-image-226" title="flllirrrtt" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/flirrtt.jpg?w=512&#038;h=362" alt="flllirrrtt" width="512" height="362" /></p>
<p>چند وقت پیش در حال گذشتن از خیابون، وقتی که یک خانوم هم داشت مثل من همین کار رو می کرد، یه موتوری با سرعت زیاد در حین رد شدن از کنارش داد زد &#8220;&#8230;.ــتو میخوام&#8221;  . خودتون جای خالی رو پرکنید دیگه (بالایی نه، همون پایینیه.. آره). چنان شرم و نفرت وجودم رو گرفت که مات و مبهوت شده بودم. به این دو، یه حس کوچک دلسوزی رو هم اضافه کنید که از دیدن چهره برافروخته اما به اجبار یا ناچاری زبان در دهان دوخته ی اون زن  در دلم ایجاد شد. پسر بزرگ و عروسش هم اون طرف خیابون وایساده بودن اما اونا هم به روی خودشون نیاوردن.. . دلم می خواست موتوریه رو بگیرم و دهنشو آرماتور بندی کنم و بتون بریزم  توش. اما جدا از همه این ها چند نکته برام قابل توجه بود:</p>
<p>- ینی انقدر تشنگی به مرز جنون رسیده که بر فرض محال اگه هر ننه قمری شلوارشو می کشید پایین و پاهاشو از هم باز می کرد طرف حاضر بود بیفته و شروع کنه به لیس زدن؟ ینی دیگه سن و چهره و شخصیت و این چیزها هیچ اهمیتی نداره؟ ینی انقدر؟</p>
<p>- ینی انقدر ملت، خوار و زبون و بزدل و حقیر شدند که اون تشنگی شون رو هم بخوان بروز بدن فریادش میزنن و فرار می کنن؟ قاعدتاً یک مرد (با تعریف یونیورسال خودش) اگه خواسته و نیازی داشته باشه محکم می ایسته و میگه من این رو می خوام..!  با جیغ زدن و در رفتن چه چیزی نصیب آدم میشه؟</p>
<p>متلک گویی ظاهراً از مرز معضل بودن گذشته و حالا جزیی از فرهنگ ایرانی هاست. (بنازم به تمدن ده هزار سالشون). اما وقتی دقت کنید به کسانی که به چنین شهوت زبانیِ کوری مبتلا هستند متوجه واقعیت مهمی میشین. کسی که متلک میگه یا حریصانه منتظره تا بش متلک بندازن تا در کسری از ثانیه جوابش رو بده، یکی یا هر دوی این عقده ها در وجودش نهادینه شده:</p>
<p>1- مورد خطاب قرار دادن جنس مخالف</p>
<p>2-مورد خطاب واقع شدن توسط جنس مخالف</p>
<p>یعنی هم فاعلی، هم مفعولی. وقتی متلکی گفته میشه، یا جوابی به متلکی داده میشه، حرف یا چرندیات مبادله شده اهمیتی ندارند. انقدر بی اهمیت هستند که دو طرف حاضرند اون ها رو در حد یک مشت فحش و ناسزای رکیک تقلیل بدن.. چیزی که اهمیت داره خطاب کردن یا مورد خطاب واقع شدنه. برای همینه که می بینیم پسری که دوست دختر داره، یا چندین بار رابطه با جنس مخالف رو تجربه کرده، تمایلی به ایجاد مزاحمت های کلامی برای دختران دیگه رو نداره.. اما مرد متاهل زیاد دیدیم که با وجود مراوده روزانه (والبته شبانه) با یک زن، به شدت حریصه که گوشه ای از ارضائش رو تو خیابون انجام بده. برای اینکه اولی به اندازه کافی مورد خطاب مستقیم واقع شدن توسط یک دختر رو تجربه کرده، دیگه صرف جلب توجه توسط یه جنس مخالف براش جذابیت نداره.. دنبال رمانتیسیزم و ماجراجویی های عشقی خودشه.. در رویاهای شیرین زندگی مشترک خودشه. اما دومی یا کلاً متأهلین متلک گو اگر توجه کنید اغلب کسانی هستند که به دلایل مبرهنی، مجبور شدند به ازدواج های اجباری یا ناچاری تن بدن، یا ازدواج هایی که در ابتدا منطبق با فرهنگ سنتی خونواده یا شهر مبدأ بوده، اما در حال حاضر، هیچ همخوانی با فرهنگ جدید خونواده یا شهر مقصد (مهاجرت) نداره.. از طرفی به خاطر بعضی موانع مثل واکنش اطرافیان دور و نزدیک، قادر نیست به راحتی تن به جدایی بده چون هم وجهه بدی پیدا می کنه(=زن به اون نجیبی رو نتونست نگه داره خاک بر سر)، هم اینکه تضمینی نمی بینه که بتونه خودش رو با آدم های جدید و فرهنگ جدید منطبق کنه (=تو رو چه به این دختر روشنفکرا؟). بنابراین روزها به هوس های خیابانیش افزوده میشه، و شب ها مجبوره به داشته های موجود اکتفا کنه.. و این حلقه مکرر آزار دهنده باعث میشه تا کارش به جایی برسه که به خودش حق بده گاهی نیازش رو خارج از چارچوب های یک آدم سالم بروز بده.</p>
<p>شاید اگر پسران و دختران ما، از همون کودکی، خطاب قرار دادن و مورد خطاب واقع شدن توسط جنس مخالف رو تجربه کرده بودند، وقتی به سن بزرگسالی رسیدند قطعاً انقدر وقت می بود براشون که تمام ماجراجویی ها رو پشت سر گذاشته و به یک پختگی جنسی رسیده باشند.</p>
<p>پسری که بدون توجه به حتی چهره دختری، و فقط به صرف اینکه دختره، هنگام رد شدن از کنارش میگه &#8220;عسل منی&#8221; و دختره هم بدون توجه به اینکه چی باید بگه یا اصلا باید چیزی بگه یا نه خیلی سریع جواب بده: &#8220;گمشو کثافت بیشور اشغال لاشی عوضی بیشور&#8221;  جفتشون در حال نمایش یک واقعیت واحد در مورد خودشون هستند:  &#8220;کوهی از تجربه نکردن ها&#8221;</p>
<p><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p>پانوشت:</p>
<p>تو بلاگر، یه <a href="http://annamaz.blogspot.com/" target="_blank">وبلاگ مجزا</a> ساختم برای نوشته های کوتاهم، یا همون مینیمال هام.  اینجا، طبق منوال سابقش به مطالب بلندم اختصاص داره و در اونجا فقط حرف های مختصرم رو می نویسم. حرف هایی که شاید مهم نباشند و ارزشی در حد یک جوک هم نداشته باشند اما می تونن گوشه ای از نگاه من به دنیا و یا حداقل محیطم رو نمایندگی کنن. اگه زنده باشم و سالم، هر روز آپش می کنم. آدرس فیدش هم اینه:</p>
<p><a href="http://feeds.feedburner.com/annamaz" target="_blank">http://feeds.feedburner.com/annamaz</a></p>
Posted in O'GENERAL  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/225/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=225&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/11/unexperienced/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/flirrtt.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">flllirrrtt</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>10 توصیه به سبزها</title>
		<link>http://calabros.wordpress.com/2009/11/08/10_advices/</link>
		<comments>http://calabros.wordpress.com/2009/11/08/10_advices/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:48:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Eric Calabros</dc:creator>
				<category><![CDATA[Batoom Republic]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://calabros.wordpress.com/?p=214</guid>
		<description><![CDATA[
من سبز نیستم، چون زیادی لیبرالیستم.. انقدری که تو ناف آمریکا هم باشم ممکنه بم بگن آرمانگرا. اما لازم دیدم توصیه هایی به شما که سبز هستید و به اندازه من هم لیبرال نیستید بکنم.. چه خوشتون بیاد چه نیاد باید به چیزهایی که میگم توجه کنید:
1- حمله به کلّیت نظام رو بذارید کنار. نه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=214&subd=calabros&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><img class="aligncenter size-full wp-image-213" title="green-band" src="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/green-band.jpg?w=512&#038;h=352" alt="green-band" width="512" height="352" /></p>
<p style="text-align:justify;">من سبز نیستم، چون زیادی لیبرالیستم.. انقدری که تو ناف آمریکا هم باشم ممکنه بم بگن آرمانگرا. اما لازم دیدم توصیه هایی به شما که سبز هستید و به اندازه من هم لیبرال نیستید بکنم.. چه خوشتون بیاد چه نیاد باید به چیزهایی که میگم توجه کنید:</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>1-</strong> حمله به کلّیت نظام رو بذارید کنار. نه به خاطر اینکه سرنگون کردنش ممکن نیست، قطعاً هست. اما شما نباید این رو هدف خودتون قرار بدید. چون این کلیت، تارعنکبوتی از یک سیستم بروروکرات مرکز گراست که به دست و پای تمام مردم مخوصوصاً طبقه متوسط پیچیده.. هرگونه تهدید اون کلیت، یعنی تهدید طبقه متوسط و این به جای اینکه جناح شما رو مستحکم تر کنه، به مردمی تر کردن سنگر طرف مقابل کمک می کنه.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>2-</strong> از تشکیل تجمع یا تظاهراتی که منجر به دستگیری و بازداشت بشه پرهیز کنید. و اگر خواستید چنین کاری کنید حتی المقدور مانع شرکت کردن زنان و دختران در اون تجمعات بشید. جنس مونث در این جامعه، علاوه بر همه تحدیدها و تبعیض های که تحمل می کنه، یک حریم و محدوده حفاظت شده به دور خودش داره و تقریباً تمام دختران ما با تجربه همین محدوده امن از حرمت بزرگ شده اند، و وقتی در این جور موارد بازداشت میشن به طور ناگهانی با فرو ریختن اون حرمت ها در مورد خودشون مواجه میشن و این بشون یک شوک روحی- روانی و یا حتی فلسفی وارد می کنه. بعد از تمام شدن دوران حبس هم، به سختی می تونن روحیه خودشون رو بازپروری کنند. علاوه بر این، این ها دیر یا زود مادر خواهند شد، یک پدر متنفر به مراتب کم خطر تر از یک مادر متنفر خواهد بود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>3-</strong> اجازه ندین زخم خورده ها نقش رهبر رو برای مبارزاتتون بازی کنند.. کسانی مثل سازگارا، امیر فرشاد، مهاجرانی، بابک داد و امثالهم&#8230; زخم خورده ها همیشه به فکر التیام زخم های خودشون هستند. از اطلاعاتشون استفاده کنید اما نذارید لیدر بازی در بیاورند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>4-</strong> شعارهای مسخره رو بذارید کنار. اشتباه کردید گفتید نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران. مگر چقدر از درآمد نفتی ایران به لبنان سرازیر میشه؟ مطمئن باشید اگر چیز قابل داری بود تا حالا هزار بار آمریکا و اسراییل رگش را زده بودند. غزه هم که رسماً قرنطینه شده و نظام حتی خبرنگارش هم رو هم نمی تونه بفرسته اونجا، چه برسه مهمات. این چند میلیون دلار کمک به حزب الله کجا و میلیاردها دلاری که داخل مرزهای ایران به هدر میرود کجا؟ شعاری ندهید که ارزشش کمتر از حساسیتش باشد. مرگ بر روسیه هم همینطور.(راستی دقت کردید 60 سال پیش یکدفعه همه به این نتیجه رسیدند که مارکس عجب آدم فهمیده ای بوده و مملکت توده زده شد؟ درست همان موقع محمد رضا قدرت را بدست گرفت و مملکت آمریکایی شد، سی سال بعدش تف انداختیم به صورت آمریکا و دوباره روسیه مدار شدیم، حالا بعد از سی سال دوباره می گیم مرگ بر روسیه&#8230; انگار هر سی سال یکبار باید پاچه یکی از این دو کشور را گاز بگیریم.. تامل برانگیزه نه؟) نباید به صرف اینکه از لج چیزی گفته باشید که حرص نظام رو در بیاره شعاری بسازید، چون اگر بنا بر لج بازی باشه همیشه دیکتاتورها دست بالاتر را دارند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>5-</strong> شعار مرگ بر، با هر مفعولی که جلوش قرار بگیره رو از لیست شعارهای خودتون حذف کنید. روی علی خامنه ای هم انقدر فوکوس نکنید. قرار باشه معترضین مرگ طلب باشند و بت شکن بازی در بیاورند و به جای مسائل کلیدی، روی شخصیت ها زوم کنند پس این هیاهو، با بچه بازی های انقلابی دهه پنجاه چه فرقی داره؟ پایین کشیدن پوستر خامنه ای، پهن کردنش کف توالت خوابگاه دانشجویی، فحش های روی در و دیوار.. اینها فقط حساسیت زا هستند، و هر دو طرف را از طی کردن راه منطقی برای رسیدن به خواسته ها دور می کنند. خامنه ای هفتاد ساله است، هزار و یک درد و بلا هم روی سرش ریخته.  دیر یا زود دست عزراییل را خواهد فشرد پس انقدر وقت، تمرکز و حواستون رو متوجهش نکنید.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>6-</strong> رسماً مذهب رو از مبارزاتتون کنار بگذارید. بعد از 13 آبان دیدم تو بالاترین یکی از صانعی و منتظری خواسته بود اگر دوباره قضیه تجاوزها تکرار شوند حکم جهاد بدهند. حکم جهاد؟ این واژه ها که مربوط به سال 56 و اون زمون هاست.. اگه قرار باشه داستان دیانت ما عین سیاست ما و بالعکس رو دوباره پیاده کنیم پس دیگه این همه بلبشو و مبارزه و تحمل سختی برای چیه؟ ترکیب دین و سیاست رو با رزولوشن بالا دارید در صفحه نمایش این نظام می بینید&#8230; چی باعث شد فکر کنید ورژن شما خوش رنگ و لعاب تر از آب در میاد؟  تکرار مکررات رو کنار بگذارید و مذهب و مرجعیت و تقلید و آخوند پرستی و این ها رو فراموش کنید. امثال صانعی و منتظری به فکر شما نیستند، این ها هم جزء همان زخم خورده ها هستند، تا وقتی کنار گذاشته شده اند صدای فریادشون آسمون رو کر می کنه، اما اگه پا داد و دوباره به قدرت رسیدند مطمئن باشید طوری صدر اسلام را بیارن جلوی چشتون که حظ کنید.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>7-</strong> خیلی ها با دیدن ویدئو های ضرب و شتم  وحشیانه مردم توسط مامورین نظام ، چنان به خروش اومدن که یواش یواش در حال صادر کردن مجوز برای شروع انتقام خشونت بار هستند. (مثل جناب داد که فتوای کلید خوردن انقلاب رو صادر کردند) با تمام احترام، اگر قراره با چند صحنه این طوری (حتی اگر فاجعه باشد، که هست) عنان از کف بدهید و پر از تنفر بشوید بیخود کردید که جنبش آزادی خواهانه راه انداختید.. ازادی خواه یعنی ماندلا که یه عمر شکنجه روحی شد اما انتقام نگرفت.. آزادی خواه یعنی لوترکینگ که وقتی زنده زنده خانواده های سیاهپوست رو که اتفاقاً شامل بچه های کوچک هم می شد توی خانه ها آتش میزدند، در برابر اصرار های بی امان دوستان و همفکرانش هرگز حاضر نشد اجازه مبارزه مسلحانه رو صادر کنه و حاضر بود محبوبیتش رو هم خرج این موضعش کنه. آزادی خواهی یعنی این.. یا میتونید این طوری باشید که مبارکتان و مبارکمان.. یا اینکه نمی تونید. و به نظرم اگر دومی صحیح است از همین الان همه چیزو تعطیل کنید. مثل پستان گاو پر از تنفر شدن و مثل گاز نوشابه تمامش را روی سر کس یا کسانی خالی کردن را که قوم وقبیله های وحشی اوگاندا هم بلدند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>8-</strong> بیشتر از اینکه کلمات قصار تحویل هم بدهید، تحلیل کنید. جنبش سبز بیشتر به مقاله احتیاج داره تا قیل و قال. اما گول اسم آدم هایی مثل صادق زیبا کلام رو هم نخورید که خودشون رو بهلول زمان فرض کردن، ادای بهلول رو درآوردن به معنی فهمیدن به اندازه بهلول نیست. سوزن این جور روشنفکرها که فکر می کنن یک چیزهایی فهمیدند که به ذهن هگل هم نمی رسید توی همون بحث های کلیشه ای دهه چهل راهروهای دانشگاه تهران گیر کرده. این ها برای اینکه ثابت کنند چیزهای زیادی خوندن، حرف های زیادی میزنن.. اما سوادشون چیز قابل داری نیست. ترم اولی های شهرستانی زیادی هستند که حرف های بهتری برای گفتن دارند. مسحور های و هوی رسانه ای صدا و سیمایی و کیهانی هم نشید.. مثل بچه عقب افتاده ها که از وحشت دیدن بچه گربه سیاه میپرن بغل همیدگه، چرندیات 20:30 رو برای هم تعریف نکنید.. هدف اون ها درست همینه که شما به مزخرفاتشون اهمیت بدید و این طور به نظر برسه که بیش از نیمی از مملکت علیه شماست (چه توقعی دارید؟ این آخوندها در درس تفرقه اندازی شاگرد خوبی برای انگلیس بوده اند). پس بی تفاوت باشید به همه این هیاهوی رسانه ای. تیترهای کیهان و روزنامه های اینچنینی وقتی مهم میشن که بشون نگاهی بیندازید. اخبار رجانیوز وقتی اهمیت پیدا می کنند که لینکش رو همه جا پخش کنید. نگران این نباشید که مدام بنویسند که عقب نشینی کردید. حکومت ها، همیشه و همه جا، شیپورچی هایی داشته و دارند که طرف مقابل را در حال عقب نشینی نشون بدن.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>9-</strong> بر خلاف تصورتان، احمدی نژاد دلقک نیست. دهن گشادهایی مثل حداد عادل و رحیم پور ازغدی و احمد خاتمی و لاریجانی دلقکند. اگر اینجا الیزابت هم حکومت می کرد، اینها تا کمر برایش خم می شدند. اما محمود ما با همه این ها فرق دارد، نذارید کاریکاتورهای نیکان باعث شه تا این آدم رو دست کم بگیرید. وقتی که در اون روز کذایی شال سبز به گردنش انداخت گفتید رنگ ما رو مصادره کرده.. اما مصادره نبود. دست دراز کردن برای همکاری بود. به نعره های بسیجی طرفدارش توجه نکنید، چون اهمیتی ندارند، خود احمدی نژاد خواستار مساعدت و تعامل با سبزها بود و فکر می کنم هنوز هم هست. همین احمدی نژاد نبود مگه که علناً گفت: &#8220;من وقت ندارم برای هر کاری به قم برم و نظر مراجع رو دربارش بپرسم؟&#8221; مگه ما همینو نمی خواستیم؟ مگه یکی از اهداف کمرنگ تر کردن نقش روحانیت در تار و پود شاکله سیاسی- اجرایی حکومت نبود؟ مگه همین آدم برای اولین بار در تاریخ چند زن رو برای کابینه معرفی نکرد؟ شما می گین همش ظاهر سازیه. بر فرض که باشه، همین ظواهر خیلی از تابوها رو شکست یا زمینه شکستنشون رو فراهم کرد.. موسوی می تونست یه لولو مثل مشایی رو جلوی ولی فقیه علم کنه؟ کروبی می تونست؟ اگر فقط یک نفر بتونه ولی فقیه رو در حد ملکه انگلیس محدود کنه، اون یک نفر فقط خودِ خودِ همین احمدی نژاده.. اون روز دست کمک به سمت شما دراز کرد تا اینکار رو با قدرت بیشتری انجام بده اما شما بش پشت کردید. من از محمود خوشم نمیاد اما مگه روزولت عاشق چشم ابروی استالین بود که باش سر میز گفتگو نشست؟ هرچه زودتر سقف مطالباتتون رو پایین بیارید و برای تعامل با احمدی نژاد آماده بشید.  یک نفر از بین خودتون که خیلی جوان نباشه، خبرنگار نباشه، دانشجوی علوم سیاسی نباشه، پلی تکنیکی هم نباشه، بفرستید پیش احمدی نژاد تا موضعتون رو براش روشن و آمادگی شما رو برای تعامل باش اعلام کنه.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>10-</strong> بسیجی ها، برخلاف سابقه و ظاهر پرجوش و خروششون، بیشتر از اینکه خدا رو بندگی کنند، ثبات و آرامش رو می پرستند. پس بشون ثابت کنید قصدتون به هم زدن همه چیز نیست. باید به رسمیت بشناسید آن ها را، تا به رسمیت بشناسند شما را. فقط بشون نشون بدید که توقعاتی دارید که اتفاقاً به ضرر کشور هم نیست.. مثل برچیده شدن روحانی مداری در دستگاه های اجرایی، مثل تصفیه سپاه از اسم ها و رسم ها، و در عوض آسان گیری در جذب نیروی متخصص، مثل کنار گذاشتن رویه گذشته در قبال قدرت های غربی و از این قبیل.. نشون بدید توقعتون از نظام بالاست، نه اینکه قصد نابودیش رو دارید. شاید حتی در بسیاری از این توقعات، بسیج هم با شما به تفاهم رسید، و در اون صورت مطمئن باشید که می تونید پایگاه مردمی بهتری دست و پا کنید.. چون بسیجی ها، نفوذ بهتری در دهک های پایین جامعه دارند، جاهایی که پای فیس بوک و توییتر ما به اونجا باز نمیشه. برای شروع هم یک مانور با بسیجی ها برگزار کنید&#8230; یک تظاهرات مشترک. دست در دست هم. این کار باعث میشه تا راه بسیج از راه کیهان و فارس نیوز جدا بشه (جدا هست البته، ولی باید به ظهور برسه). بذارید نیمی از هماهنگ سازی های این مانور رو هم خود بسیجی ها به عهده بگیرند.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">نمی گم قصد نصیحت کردن نداشتم، چون دقیقاً همین قصد رو داشتم. چون شما به این نصیحت ها احتیاج دارید. یا تمام این 10 مورد رو آویزه گوش کرده و هر چه زودتر بشون عمل می کنید یا رسیدن به هرگونه توفیقی رو با خودتون به دیار باقی خواهید برد.</p>
<p style="text-align:justify;">(لطفاً این مطلب رو در بالاترین لینک کنید چون خودم نمی تونم باز کنم. می خوام ببینم چند تا منفی تیتر نامناسب و خبر غیر واقعی  و توهین آمیز می گیره)</p>
Posted in Batoom Republic  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/calabros.wordpress.com/214/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/calabros.wordpress.com/214/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/calabros.wordpress.com/214/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/calabros.wordpress.com/214/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/calabros.wordpress.com/214/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/calabros.wordpress.com/214/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/calabros.wordpress.com/214/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/calabros.wordpress.com/214/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/calabros.wordpress.com/214/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/calabros.wordpress.com/214/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=calabros.wordpress.com&blog=7366181&post=214&subd=calabros&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://calabros.wordpress.com/2009/11/08/10_advices/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>60</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c941129aa68697f9ceb7c436bcafb034?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Calabros</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://calabros.files.wordpress.com/2009/11/green-band.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">green-band</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>